دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
از در جان درآی تا جانمهمچو پروانه بر تو افشانم
ز تو گر یک نظر آید به جانمنباید این جهان و آن جهانم
ازین دریا که غرق اوست جانمبرون جستم ولیکن در میانم
درین نشیمن خاکی بدین صفت که منممیان نفس و هوا دست و پای چند زنم
دست می ندهد که بی تو دم زنمبی تو دستی شاد چون برهم زنم
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منمبی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم
زهره ندارم که سلامت کنمچون طمع وصل مدامت کنم
دل ز عشقت بی خبر شد چون کنممرغ جان بی بال و پر شد چون کنم
قصهٔ عشق تو از بر چون کنموصل را از وعده باور چون کنم
دل ندارم، صبر بی دل چون کنمصبر و دل در عشق حاصل چون کنم
رفت وجودم به عدم چون کنمهیچ شدم هیچ نیم چون کنم
دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنمسر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم
آه گر من ز عشق آه کنمهمه روی جهان سیاه کنم
بی رخت در جهان نظر چکنمبی لبت عالمی شکر چکنم
چاره نیست از توام چه چاره کنمتا به تو از همه کناره کنم
هر زمان بی خود هوایی میکنمقصد کوی دلربایی میکنم
این دل پر درد را چندان که درمان میکنمگوییا یک درد را بر خود دو چندان میکنم
محلم نیست که خورشید جمالت بینمبو که باری اثر عکس خیالت بینم
چشم از پی آن دارم تا روی تو میبینمدل را همه میل جان با سوی تو میبینم
دردا که ز یک همدم آثار نمیبینمدل باز نمییابم دلدار نمیبینم
به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینمبه دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم
در درد عشق یک دل بیدار می نبینممستند جمله در خود هشیار می نبینم
ای برده به زلف کفر و دینموز غمزه نشسته در کمینم
در ره او بی سر و پا میرومبی تبرا و تولا میروم