دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
ای پسر این رخ به آفتاب درافکنبادهٔ گلرنگ چون گلاب درافکن
چو دریا شور در جانم میفکنز سودا در بیابانم میفکن
زلف به انگشت پریشان مکنروی بدان خوبی پنهان مکن
بیم است که صد آه برآرم ز جگر منتا بی تو چرا میبرم این عمر به سر من
باز آمدهای از آن جهانم منپیدا شدهای از آن نهانم من
ترسا بچهای ناگه چون دید عیان منصد چشمه ز چشم من بارید روان من
لعل تو داغی نهاد بر دل بریان منزلف تو درهم شکست توبه و پیمان من
در رهت حیران شدم ای جان منبی سر و سامان شدم ای جان من
عشق تو در جان من ای جان منآتشی زد در دل بریان من
چند باشم در انتظار تو منفتنهٔ روی چون نگار تو من
درد دل دارم جهانی بیتو منزانکه نشکیبم زمانی بیتو من
گر با تو بگویم غم افزون شدهٔ منخونین شودت دل ز غم خون شدهٔ من
ای دل و جان زندگانی منغم تو برده شادمانی من
میل درکش روی آن دلبر ببینعقل گم کن نور آن جوهر ببین
بار دیگر روی زیبایی ببینعقل و جان را تازه سودایی ببین
ای روی تو آفتاب کونینابروی تو طاق قاب قوسین
هر که جان درباخت بر دیدار اوصد هزاران جان شود ایثار او
ای چو گویی گشته در میدان اوتا ابد چون گوی سرگردان او
ای صبا گر بگذری بر زلف مشک افشان اوهمچو من شو گرد یک یک حلقه سرگردان او
ای صبا برگرد امشب گرد سر تاپای اوصد هزاران سجده کن در عشق یک یک جای او
ای سراسیمه مه از رخسار توسرو سر در پیش از رفتار تو
ماییم دل بریده ز پیوند و ناز توکوتاه کرده قصهٔ زلف دراز تو
تا دل ز دست بیفتاد از توتن به اندوه فرو داد از تو
ای مرا زندگی جان از توزنده بینم همه جهان از تو