دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
هر زمان شوری دگر دارم ز توهر نفس دل خستهتر دارم ز تو
ای خرد را زندگی جان ز توبندگی از عقل و جان فرمان ز تو
میروم بر خاک دل پر خون ز توزاد راهم درد روزافزون ز تو
برخاست شوری در جهان از زلف شورانگیز توبس خون که از دلها بریخت آن غمزهٔ خونریز تو
ای جلوهگر عالم، طاوس جمال توسرسبزی و شب رنگی وصف خط و خال تو
ای دل و جان کاملان، گم شده در کمال توعقل همه مقربان، بی خبر از وصال تو
ای غذای جان مستم نام توچشم عقلم روشن از انعام تو
ای جگر گوشهٔ جانم غم توشادی هر دو جهانم غم تو
ای غنچه غلام خندهٔ توسرو آزاد بندهٔ تو
آنچه با من میکند سودای تومیکشم چون نیست کس همتای تو
ای دلم مستغرق سودای توسرمهٔ چشمم ز خاک پای تو
ای دل مبتلای من شیفتهٔ هوای تودیده دلم بسی بلا آن همه از برای تو
چون نیست کسی مرا به جای توترک همه گفتم از برای تو
ای سیه گر سپید کاری توسرخ رویی و سبز داری تو
گر چنین سنگدل بمانی تووه که بس خونها برانی تو
دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی توقدم در نه اگر هستی طلبکار معانی تو
ای جهانی پشت گرم از روی تومیل جان از هر دو عالم سوی تو
ای خم چرخ از خم ابروی توآفتاب و ماه عکس روی تو
ای دو عالم پرتوی از روی توجنت الفردوس خاک کوی تو
ای دو عالم یک فروغ از روی توهشت جنت خاکبوس کوی تو
جانا بسوخت جان من از آرزوی تودردم ز حد گذشت ز سودای روی تو
ذرهای نادیده گنج روی توره بزد بر ما طلسم موی تو
ای مُرَقَّعپوش در خَمّار شوبا مغان مردانه اندر کار شو
ای دل به میان جان فرو شودر حضرت بینشان فرو شو