دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
در کنج اعتکاف دلی بردبار کوبر گنج عشق جان کسی کامگار کو
دوش درآمد ز درم صبحگاهحلقهٔ زلفش زده صف گرد ماه
شب را ز تیغ صبحدم خون است عمدا ریختهاینک ببین خون شفق در طشت مینا ریخته
صد قلزم سیماب بین بر طارم زر ریختهصد صحن مروارید بین بر بحر اخضر ریخته
ای آتش سودای تو دود از جهان انگیختهصد سیل خونین عشق تو از چشم جان انگیخته
ای چشم بد را برقعی بر روی ماه آویختهصد یوسف گمگشته را زلفت به چاه آویخته
ای لبت حقهٔ گهر بستهدهنت شور در شکر بسته
ای ذرهای از نور تو بر عرش اعظم تافتهاز عرش اعظم در گذر بر هر دو عالم تافته
ای روی همچو ماهت یک پرده بر گرفتهجان های بی قراران فریاد در گرفته
ای دل اندر عشق، دل در یار دهکار او کن جان و دل در کار ده
ساقیا گر پختهای می خام دهجان بی آرام را آرام ده
سر پا برهنگانیم اندر جهان فتادهجان را طلاق گفته دل را به باد داده
دوش آمد زلف تاب دادهجان را ز دو لب شراب داده
جانا منم ز مستی سر در جهان نهادهچون شمع آتش تو بر فرق جان نهاده
ای اشتیاق رویت از چشم خواب بردهیک برق عشق جسته صد سد آب برده
ترسا بچهای دیدم زنار کمر کردهدر معجزهٔ عیسی صد درس ز بر کرده
ای یک کرشمهٔ تو صد خون حلال کردهروی چو آفتابت ختم جمال کرده
ای ز سودای تو دل شیدا شدهزآتش عشق تو آب ما شده
ای هر دهان ز یاد لبت پر عسل شدهدر هر زبان خوشی لب تو مثل شده
ای درس عشقت هر شبم تا روز تکرار آمدهوی روز من بی روی تو همچون شب تار آمده
ای ز صفات لبت عقل به جان آمدهاز سر زلفت شکست در دو جهان آمده
ای اَز شراب غفلت مست و خراب ماندهبا سایه خو گرفته وز آفتاب مانده
در راه تو مردانند از خویش نهان ماندهبی جسم و جهت گشته بی نام و نشان مانده
ای جهانی خلق حیران ماندهتو به زیر پرده پنهان مانده