دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
ندای غیب به جان تو میرسد پیوستکه پای در نه و کوتاه کن ز دنیی دست
لعل گلرنگت شکربار آمدستقسم من زان گل همه خار آمدست
چون کنم معشوق عیار آمدستدشنه در کف سوی بازار آمدست
تا که عشق تو حاصل افتادستکار ما سخت مشکل افتادست
این گره کز تو بر دل افتادستکی گشاید که مشکل افتادست
مرا در عشق او کاری فتادستکه هر مویی به تیماری فتادست
ندانم تا چه کارم اوفتادستکه جانی بی قرارم اوفتادست
مفشان سر زلف خویش سرمستدستی بر نه که رفتم از دست
عزم آن دارم که امشب نیم مستپای کوبان کوزهٔ دردی به دست
دلی کز عشق جانان دردمند استهمو داند که قدر عشق چند است
پی آن گیر کاین ره پیش بردستکه راه عشق پی بردن نه خردست
زان پیش که بودها نبودستبود تو ز ما جدا نبودست
ره عشاق راهی بیکنار استازین ره دور اگر جانت به کار است
آتش عشق تو در جان خوشتر استجان ز عشقت آتشافشان خوشتر است
لعلت از شهد و شکر نیکوتر استرویت از شمس و قمر نیکوتر است
آن دهان نیست که تنگ شکر استوان میان نیست که مویی دگر است
عشق را گوهر ز کانی دیگر استمرغ عشق از آشیانی دیگر است
ذرهای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر استهر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است
مرکب لنگ است و راه دور استدل را چکنم که ناصبور است
اگر تو عاشقی معشوق دور استوگر تو زاهدی مطلوب حور است
چه رخساره که از بدر منیر استلبش شکر فروش جوی شیر است
هر که را ذرهای ازین سوز استدی و فرداش نقد امروز است
روی تو شمع آفتاب بس استموی تو عطر مشک ناب بس است
شمع رویت ختم زیبایی بس استعالمی پروانه، سودایی بس است