دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
ای شکر خوشهچین گفتارتسرو آزاد کرد رفتارت
تا به عمدا ز رخ نقاب انداختخاک در چشم آفتاب انداخت
عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوختمرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت
آههای آتشینم پردههای شب بسوختبر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت
دولت عاشقان هوای تو استراحت طالبان بلای تو است
دلبرم در حسن طاق افتاده استقسم من زو اشتیاق افتاده است
آن نه روی است ماه دو هفته استوان نه قد است سرو بررَفته است
تا کی از صومعه خمار کجاستخرقه بفکندم زنار کجاست
چون ز مرغ سحر فغان برخاستناله از طاق آسمان برخاست
دوش کان شمع نیکوان برخاستناله از پیر و از جوان برخاست
اینت گم گشته دهانی که توراستوینت نابوده میانی که توراست
چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواستچون بمردم ز اشتیاقت مرده را ماتم رواست
عاشقی و بی نوایی کار ماستکار کار ماست چون او یار ماست
این چه سوداست کز تو در سر ماستوین چه غوغاست کز تو در بر ماست
راه عشق او که اکسیر بلاستمحو در محو و فنا اندر فناست
طرقوا یا عاشقان کین منزل جانان ماستزانچه وصل و هجر او هم درد و هم درمان ماست
تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بستجان را شب اندر آمد و دل در عذاب بست
تو را در ره خراباتی خراب استگر آنجا خانهای گیری صواب است
چون به اصل اصل در پیوسته بیتو جان توستپس تویی بیتو که از تو آن تویی پنهان توست
عزیزا هر دو عالم سایهٔ توستبهشت و دوزخ از پیرایهٔ توست
عقل مست لعل جان افزای توستدل غلام نرگس رعنای توست
قبلهٔ ذرات عالم روی توستکعبهٔ اولاد آدم کوی توست
آنکه چندین نقش ازو برخاسته استیارب او در پرده چون آراسته است
بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات استبیار باده که عاشق نه مرد طامات است