دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
دلا در راه حق گیر آشناییاگر خواهی که یابی روشنایی
ترسا بچهایم افکند از زهد به ترساییاکنون من و زناری در دیر به تنهایی
رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایینرسی به کس چو دانم که تو خود به سر نیایی
چون روی بود بدان نکویینازش برود به هرچه گویی
ای آفتاب رویت از غایت نکوییافزون ز هرچه دانی برتر ز هرچه گویی
چون نیست، هیچ مردی، در عشق، یار ما را،سجاده، زاهدان را؛ درد و قُمار، ما را.
ز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی راز رویت میکند روشن خیالت چشم موسی را
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرامن کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
گفتم اندر محنت و خواری مراچون ببینی نیز نگذاری مرا
سوختی جانم چه میسازی مرابر سر افتادم چه میتازی مرا
گر سیر نشد تو را دل از مایک لحظه مباش غافل از ما
بار دگر شور آفرید این پیر درد آشام ماصد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما
چون شدستی ز من جدا صنمامُلْتَقَى لِمْ تَرَکْتَ بِیْ نَدَما
در دلم افتاد آتش ساقیاساقیا آخر کجائی هین بیا
در دلم بنشستهای بیرون میانی برون آی از دلم در خون میا
ای عجب دردی است دل را بس عجبمانده در اندیشهٔ آن روز و شب
روز و شب چون غافلی از روز و شبکی کنی از سر روز و شب طرب
برقع از ماه برانداز امشبابرش حسن برون تاز امشب
چه شاهدی است که با ماست در میان امشبکه روشن است ز رویش همه جهان امشب
سحرگاهی شدم سوی خراباتکه رندان را کنم دعوت به طامات
تا درین زندان فانی زندگانی باشدتکنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت
زهی ماه در مهر سرو بلندتشکر در گدازش ز تشویر قندت
دم مزن گر همدمی میبایدتخسته شو گر مرهمی میبایدت
بعد جوی از نفس سگ گر قرب جان میبایدتترک کن این چاه و زندان گر جهان میبایدت