دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
شیر در کار عشق مسکین استعشق را بین که با چه تمکین است
بت ترسای من مست شبانه استچه شور است این کزان بت در زمانه است
هر که درین دیرخانه مرد یگانه استتا به دم صور مست درد مغانه است
ای به وصفت ، گم شده هرجان که هستجان تنها نه خرد چندان که هست
خراباتی است پر رندان سرمستز سر مستی همه نه نیست و نه هست
شادی به روزگار شناسندگان مستجانها فدای مرتبهٔ نیستان هست
بی تو از صد شادیم یک غم به استبا تو یک زخمم ز صد مرهم به است
نور ایمان از بیاض روی اوستظلمت کفر از سر یک موی اوست
شمع رویت را دلم پروانهای استلیک عقل از عشق چون بیگانهای است
گر جمله تویی همه جهان چیستور هیچ نیم من این فغان چیست
ای دلشده دلربای من کیستاز جای شدم به جای من کیست
در عشق، قرار بیقراری استبدنامی عشق نامداری است
طریق عشق جانا بی بلا نیستزمانی بی بلا بودن روا نیست
سخن عشق جز اشارت نیستعشق در بند استعارت نیست
عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیستچون گذشتی از دو عالم هیچکس را بار نیست
هر که درین درد گرفتار نیستیک نفسش در دو جهان کار نیست
دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیستواثق مشو به او که به عهد استوار نیست
از تو کارم همچو زر بایست نیستوز وصال تو خبر بایست نیست
ای دل ز جان در آی که جانان پدید نیستبا درد او بساز که درمان پدید نیست
از قوت مستیم ز هستیم خبر نیستمستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست
دل خون شد و از توام خبر نیستهر روز مرا دلی دگر نیست
در ره عشاق نام و ننگ نیستعاشقان را آشتی و جنگ نیست
طمع وصل تو مجالم نیستحصه زین قصه جز خیالم نیست
آفتاب رخ تو پنهان نیستلیک هر دیده محرم آن نیست