دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
سرو چون قد خرامان تو نیستلعل چون پستهٔ خندان تو نیست
هر دلی کز عشق تو آگاه نیستگو برو کو مرد این درگاه نیست
کیست که از عشق تو پردهٔ او پاره نیستوز قفس قالبش مرغ دل آواره نیست
در ده خبر است این ، که ز مَه دِه خبری نیستوین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
عشق جز بخشش خدایی نیستاین به سلطانی و گدایی نیست
آیینهٔ تو سیاه روی استاو را چه خبر که ماهروی است
زهی زیبا جمالی این چه روی استزهی مشکین کمندی این چه موی است
هر دیده که بر تو یک نظر داشتاز عمر تمام بهره برداشت
تاب روی تو آفتاب نداشتبوی زلف تو مشک ناب نداشت
درد دل من از حد و اندازه درگذشتاز بس که اشک ریختم آبم ز سر گذشت
در عشق تو عقل سرنگون گشتجان نیز خلاصهٔ جنون گشت
ای دلم مست چشمهٔ نوشتدر خطم از خطِ سیهپوشت
تا دل من راه جانان بازیافتگوهری در پردهٔ جان بازیافت
تا گل از ابر آب حیوان یافتگرد خود صد هزار دستان یافت
تا دل ز کمال تو نشان یافتجان عشق تو در میان جان یافت
دل کمال از لعل میگون تو یافتجان حیات از نطق موزون تو یافت
پیشگاه عشق را پیشان که یافتپایگاه فقر را پایان که یافت
خاک کویت هر دو عالم در نیافتگرد راهت فرق آدم در نیافت
بس که دل تشنه سوخت وز لبت آبی نیافتمست می عشق شد، وز تو شرابی نیافت
هر دل که ز عشق بی نشان رفتدر پردهٔ نیستی نهان رفت
دوش جان دزدیده از دل راه جانان برگرفتدل خبر یافت و به تک خاست و دل از جان برگرفت
آتش سودای تو عالم جان در گرفتسوز دل عاشقان هر دو جهان در گرفت
گر نبودی در جهان امکان گفتکی توانستی گل معنی شکفت
ای زلف تو دام و دانه خالتهر صید که میکنی حلالت