دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
ای آفتاب طفلی در سایهٔ جمالتشیر و شکر مزیده از چشمهٔ زلالت
ای بی نشان محض نشان از که جویمتگم گشت در تو هر دو جهان از که جویمت
ای چو چشم سوزن عیسی دهانتهست گویی رشتهٔ مریم میانت
ای مُشکِ ختا ، خطِ سیاهتخورشید درم خرید ماهت
ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایتآب حیات رشحی از جام جانفزایت
ای پرتو وجودت در عقل بی نهایتهستی کاملت را نه ابتدا نه غایت
رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبحتا سر شب بشکند تیغ کشیده است صبح
صبح دم زد ساقیا هین الصبوحخفتگان را در قدح کن قوت روح
کشتی عمر ما کنار افتادرخت در آب رفت و کار افتاد
عکس روی تو بر نگین افتادحلقه بشکست و بر زمین افتاد
گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتادزنگی بچهٔ خال تو بر جایگه افتاد
چون نظر بر روی جانان اوفتادآتشی در خرمن جان اوفتاد
چون لعل توام هزار جان دادبر لعل تو نیم جان توان داد
شرح لب لعلت به زبان مینتوان دادوز میم دهان تو نشان مینتوان داد
پیر ما بار دگر روی به خمار نهادخط به دین برزد و سر بر خط کفار نهاد
عشق تو پرده، صد هزار نهادپرده در پرده بی شمار نهاد
هرچه دارم در میان خواهم نهادبی خبر سر در جهان خواهم نهاد
دلم قوت کار میبرنتابدتنم این همه بار میبرنتابد
دلم در عشق تو جان برنتابدکه دل جز عشق جانان برنتابد
دل ز هوای تو یک زمان نشکیبددل چه بود عقل و وهم جان نشکیبد
هر آن دردی که دلدارم فرستدشفای جان بیمارم فرستد
هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتدتا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد
گر پرده ز خورشید جمال تو برافتدگل جامه قبا کرده ز پرده به در افتد
نه به کویم گذرت میافتدنه به رویم نظرت میافتد