دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
اگر ز زلف توام حلقهای به گوش رسدز حلق من به سپهر نهم خروش رسد
بوی زلف یارم آمد ، یارم اینک میرسدجان همی آساید و دلدارم اینک میرسد
هم بلای تو به جان بی قراران میرسدهم غم عشقت نصیب غمگساران میرسد
جان در مقام عشق به جانان نمیرسددل در بلای درد به درمان نمیرسد
در صفت عشق تو ، شرح و بیان نی رسدعشق تو ، خود عالمی ست ، عقل در آن نی رسد
از سر زلف دلکشت بوی به ما نمیرسدبوی کجا به ما رسد چون به صبا نمیرسد
مرد ره عشق تو از دامن تر ترسدآن کس که بود نامرد از دادن سر ترسد
ذوق وصلت به هیچ جان نرسدشرح رویت به هر زبان نرسد
شکن زلف چو زنار بتم پیدا شدپیر ما خرقهٔ خود چاک زد و ترسا شد
ای به خود زنده مرده باید شدچون بزرگان به خرده باید شد
پیر ما وقت سحر بیدار شداز در مسجد بر خمار شد
قصهٔ عشق تو چون بسیار شدقصهگویان را زبان از کار شد
یک شرر از عین عشق دوش پدیدار شدطای طریقت بتافت عقل نگونسار شد
در راه تو هر که راهبر شدهر لحظه به طبع خاک تر شد
چو خورشید جمالت جلوهگر شدچو ذره هر دو عالم مختصر شد
برقع از خورشید رویش دور شدای عجب هر ذرهای صد حور شد
بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شددر بن دیر مغان ره زن اوباش شد
بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شددل کیست که جان نیز درین واقعه هم شد
چون عشق تو داعی عدم شدنتوان به وجود متهم شد
گر در صف دین داران دین دار نخواهم شداز بهر چه با رندان در کار نخواهم شد
هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شدهمچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد
هر که در راه حقیقت از حقیقت بینشان شدمقتدای عالم آمد پیشوای انس و جان شد
جهان از باد نوروزی جوان شدزهی زیبا که این ساعت جهان شد
در راه عشق هر دل کو خصم خویشتن شدفارغ ز نیک و بد گشت ایمن ز ما و من شد