دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شدپندار هستی تا ابد از جان و تن افتاده شد
پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شددر صف دردیکشان دردیکش و مردانه شد
تا دل لایعقلم دیوانه شددر جهان عشق تو افسانه شد
کسی کز حقیقت خبردار باشدجهان را برِ او چه مقدار باشد
چه دانستم که این دریای بیپایان چنین باشد؟بخارش آسمان گردد، کف دریا زمین باشد
حدیث فقر را محرم نباشدوگر باشد مگر زآدم نباشد
عشقت ایمان و جان به ما بخشدلیک بیعلتی عطا بخشد
هر زمانم عشق ماهی در کشاکش میکشدآتش سودای او جانم در آتش میکشد
هر زمان عشق تو در کارم کشدوز در مسجد به خمارم کشد
قوت بار عشق تو مرکب جان نمیکشدروشنی جمال تو هر دو جهان نمیکشد
نور روی تو را نظر نکشدسوز عشق تو را جگر نکشد
نه دل چو غمت آمد از خویشتن اندیشدنه عقل چو عشق آمد از جان و تن اندیشد
در قعر جان مستم دردی پدید آمدکان درد بندیان را دایم کلید آمد
در عشق به سر نخواهم آمدبا دامن تر نخواهم آمد
کارم از عشق تو به جان آمددلم از درد در فغان آمد
ره عشاق بی ما و من آمدورای عالم جان و تن آمد
لعل تو به جان فزایی آمدچشم تو به دلربایی آمد
دی پیر من از کوی خرابات برآمدوز دلشدگان نعرهٔ هیهات برآمد
نقد قدم از مخزن اسرار برآمدچون گنج عیان شد
عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمدفریاد ز کفار به یک بار برآمد
سرمست به بوستان برآمداز سرو و ز گل فغان برآمد
چو ترک سیم برم صبحدم ز خواب درآمدمرا ز خواب برانگیخت و با شراب درآمد
نگارم دوش شوریده درآمدچو زلف خود بشولیده درآمد
مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامدصد ره بسوخت هر دم دودی به در نیامد