دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
فتنهٔ زلف دلربای توامتشنهٔ جام جانفزای توام
در خطت تا دل به جان در بستهامچون قلم زان خط میان در بستهام
تا دیدهام رخ تو کم جان گرفتهاماما هزار جان عوض آن گرفتهام
از می عشق تو مست افتادهامبر درت چون خاک پست افتادهام
کار بر خود سخت مشکل کردهامزانکه استعداد باطل کردهام
من شراب از ساغرِ جان خوردهامنُقل او از دست رضوان خوردهام
بی دل و بی قراری ماندهامزانکه در بند نگاری ماندهام
بیشتر عمر چنان بودهامکز نظر خویش نهان بودهام
روی تو در حسن چنان دیدهامکاینهٔ هر دو جهان دیدهام
از بس که روز و شب غم بر غم کشیدهامشادی فکندهام غم بر غم گزیدهام
ای برده به آبروی آبموز نرگس نیم خواب خوابم
نه ز وصل تو نشان مییابمنه ز هجر تو امان مییابم
از عشق تو من به دیر بنشستمزنار مغانهٔ بر میان بستم
تو بلندی عظیم و من پستمچکنم تا به تو رسد دستم
درآمد دوش ترک نیم مستمبه ترکی برد دین و دل ز دستم
ساقیا توبه شکستم، جرعهای می ده به دستممن ز می ننگی ندارم، میپرستم میپرستم
دی در صف اوباش زمانی بنشستمقلاش و قلندر شدم و توبه شکستم
مرا قلاش میخوانند، هستممن از دردی کشان نیم مستم
از می عشق تو چنان مستمکه ندانم که نیست یا هستم
عزم عشق دلستانی داشتموقف کردم نیم جانی داشتم
دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتممنبع هر گوهری دریای دیگر یافتم
آنچه من در عشق جانان یافتمکمترین چیزها جان یافتم
دوش، چون گردون کنار خویش پر خون یافتممرکز دل از محیط چرخ بیرون یافتم
دوش درون صومعه، دیر مغانه یافتمراهنمای دیر را، پیر یگانه یافتم