دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
دوش دل را در بلایی یافتمخانه چون ماتم سرایی یافتم
یک غمت را هزار جان گفتمشادی عمر جاودان گفتم
دریاب که رخت برنهادمروی از عالم بدر نهادم
بر درد تو دل از آن نهادمکان درد برای جان نهادم
ای عشق تو پیشوای دردموی درد تو هر زمان و هر دم
منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردمشدم بر بام بتخانه درین عالم ندا کردم
تا روی تو قبلهٔ نظر کردماز کوی تو کعبهٔ دگر کردم
هر شبی عشقت جگر میسوزدمهمچو شمعی تا سحر میسوزدم
گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدمشبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
در سفر عشق چنان گم شدمکز نظر هر دو جهان گم شدم
ای عشق بی نشان ز تو من بی نشان شدمخون دلم بخوردی و در خورد جان شدم
تا ز سر عشق سرگردان شدمغرقهٔ دریای بی پایان شدم
تا جمال تو بدیدم مست و مدهوش آمدمعاشق لعل شکربارش گهر پوش آمدم
دوش از وثاق دلبری سرمست بیرون آمدمهیچم نبود از خود خبر تا بی خبر چون آمدم
رفتم به زیر پرده و بیرون نیامدمتا صید پردهبازی گردون نیامدم
تو میدانی که در کار تو چون مضطر فرو ماندمبه خاک و خون فرو رفتم ز خواب و خور فرو ماندم
تا بر رخ تو نظر فکندمبنیاد وجود برفکندم
تا عشق تو را به جان ربودمبی درد تو یک نفس نبودم
تا عشق تو سوخت همچو عودمیک ذره نماند از وجودم
سواد خط تو چون نافع نظر دیدمروایتی که ازو رفت معتبر دیدم
عشق بالای کفر و دین دیدمبی نشان از شک و یقین دیدم
دریغا کانچه جستم آن ندیدمنجات تن خلاص جان ندیدم
تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدمتا گوش برگشادم آواز تو شنیدم
آن در که بسته باید تا چند باز دارمکامروز وقتش آمد کان در فراز دارم