دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
من با تو هزار کار دارمجانی ز تو بی قرار دارم
ازین کاری که من دارم نه جان دارم نه تن دارمچون من من نیستم، آخر چرا گویم که من دارم
تا عشق تو در میان جان دارمجان پیش در تو بر میان دارم
مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار میدارممسلمانم همی خوانند و من زنار میدارم
جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارمخون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم
دل رفت وز جان خبر ندارماین بود سخن دگر ندارم
فریاد کز غم تو فریادرس ندارمبا که نفس برآرم چون همنفس ندارم
سر مویی سر عالم ندارمچه عالم چون سر خود هم ندارم
بی تو زمانی سر زمانه ندارمبلکه سر عمر جاودانه ندارم
چه سازم که سوی تو راهی ندارمکجایی که جز تو پناهی ندارم
اگر عشقت به جای جان ندارمبه زلف کافرت ایمان ندارم
تا نرگست به دشنه چون شمع کشت زارمچون لاله دور از تو جز خون کفن ندارم
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارمبه کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم
اگر برشمارم غم بیشمارمندارند باور یکی از هزارم
بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارمهرچه تو نهای جانا من ز جمله بیزارم
پشتا پشت است با تو کارمتو فارغ و من در انتظارم
چون من ز همه عالم ترسا بچهای دارمدانم که ز ترسایی هرگز نبود عارم
ترسا بچهای کشید در کارمبربست به زلف خویش زنارم
ترک قلندر من دوش درآمد از درمبوسه گشاد بر لبم تنگ کشید در برم
گنج دزدیده ز جایی پی برمگر به کوی دلربایی پی برم
خبرت هست که خون شد جگرموز می عشق تو چون بی خبرم
گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرمکفار بشنوند نگروند کافرم
گر از میان آتش دل دم برآورمزان دم دمار از همه عالم برآورم
تیر عشقت بر دل و جان میخورمزخم زیر پرده پنهان میخورم