دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز؟که بی تو روز و شب ما برابرست امروز
برخیز طبیبا، که دل آزرده ام امروزبگذار مرا، کز غم او مرده ام امروز
عمر رفت و از تو ما را صد پریشانی هنوزوه! چه عمرست این؟ که حال ما نمیدانی هنوز
عید شد، هر گوشه، خلقی ماه نو دارد هوسگوشه ابرو نمودی، ماه ما اینست و بس
کار من از جمله عالم همین عشقست و بسعالمی دارم، که در عالم ندارد هیچ کس
کام از آن لب مشکل و ما را غم کامست و بسکار ناکامان همین اندیشه خامست و بس
یار من با دگران یار شد، افسوس افسوس!رفت و هم صحبت اغیار شد، افسوس افسوس!
زاهد، بکنج صومعه می نوش و مست باشیعنی که دوزخی شدی، آتش پرست باش
دردمندم، گر مرا درمان نباشد، گو: مباشدردمندان ترا گر جان نباشد، گو: مباش
آه! از آن شوخ، که تا سر نشود خاک درشبر سر عاشق بیچاره نیفتد گذرش
آه! از آن ماه مسافر، که نیامد خبرشاو سفر کرده و ما در خطریم از سفرش
آنکه از آب حیات آزرده می گردد تنشکی توان دیدن بروز جنگ غرق آهنش؟
زبان او، که ندیدم ز تنگی دهنشامید هست که بینم بکام خویشتنش
گر گذر افتد، چو باد صبح، بر خاک منشهمچو گرد از خاک برخیزم، بگیرم دامنش
روزی که بر لب آید جانم در آرزویشجان را بدو سپارم، تن را بخاک کویش
کار من فریاد و افغانست، دور از یار خویشمردمان در کار من حیران و من در کار خویش
ای شاه حسن، جور مکن بر گدای خویشما بنده توایم، بترس از خدای خویش
ای کجی آموخته پیوسته از ابروی خویشراستی هم یادگیر از قامت دلجوی خویش
مردم و خود را ز غمهای جهان کردم خلاصعالمی را هم ز فریاد و فغان کردم خلاص
وای! که جانم نشد از غم هجران خلاصکاش اجل در رسد تا شوم از جان خلاص!
عاشقان را نه گل و باغ و بهارست غرضهمه سهلست، همین صحبت یارست غرض
گر من ز شوق خویش نویسم به یار خطیک حرف از آن ادا نشود در هزار خط
ترک یاری کردی، از وصل تو یاران را چه حظ؟دشمن احباب گشتی، دوستداران را چه حظ؟
ما که از سوز تو در گریه زاریم چو شمعخبر از سوختن خویش نداریم چو شمع