دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
مهوشان در نظر کج نظرانند، دریغ!انجم انجمن بی بصرانند، دریغ!
خوبان، اگر چه هر طرفی می کشند صفتو در میان جان منی، جمله بر طرف
وه! که رفت آن شوخ و بر ما کرد بیداد از فراقاز فراق او بفریادیم، فریاد از فراق!
نیست غم، گر شد گریبان من از غم چاک چاکسینهام چاک است، از چاک گریبان خود چه باک؟
ای تو سرو چمن حسن و گل باغ جمالجلوه حسن و جمالت همه در حد کمال
ظاهر نکنم پیش رقیبان الم دلبا مردم بی غم نتوان گفت غم دل
نه رفیقی، که بود در پی غمخواری دلنه طبیبی، که کند چاره بیماری دل
آمد بهار و خوشدلم از رنگ و بوی گلآن به که می کشم دو سه روزی به روی گل
ای در دلم ز آتش عشق تو صد المهر یک الم نشانه چندین هزار غم
نیست حد آن که گویم: بنده روی توامدیگری گر بنده باشد، من سگ کوی توام
عجب شکستهدل و زار و ناتوان شدهام!چنان که هجر تو میخواست، آنچنان شدهام
روزی که در فراق جمال تو بودهامگریان در اشتیاق وصال تو بودهام
ز سوز سینه کبابم، ز سیل دیده خرابمتو شمع بزم کسانی و من در آتش و آبم
به یارِ بیوفا عمری وفا کردم ندانستمبه امیدِ وفا بر خود جفا کردم ندانستم
هر شب بسر کوی تو از پای در افتموز شوق تو آهی زنم و بی خبر افتم
براهت بینم و از بیخودی بر رهگذر غلتمبهر جا پا نهی، از شوق پا بوست بسر غلتم
اگر چون خاک پامالم کنی، خاک درت گردموگر چون گرد بر بادم دهی، گرد سرت گردم
بصد امید هر دم گرد آن دیوار و در گردمبسی امیدوارم، آه! اگر نومید برگردم
عیدست، برون آی، که حیران تو گردمقربان خودم ساز، که قربان تو گردم
ز پیر میکده عمری در التماس شدمکه خاک درگه دیر فلک اساس شدم
کاشکی! خاک حریم حرمت میبودممیخرامیدی و من در قدمت میبودم
دو روز شد که ز درد فراق بیمارمازین دو روزه حیاتی که هست بیزارم
من نه آنم که دل خویش مشوش دارمهر کجا ناخوشیی هست به او خوش دارم
یار آمد و من طاقت دیدار ندارماز خود گله ای دارم و از یار ندارم