دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
عمر رفته است و کنون آفت جانی دارمگشته ام پیر، ولی عشق جوانی دارم
هر زمان بر صف خوبان بتماشا گذرمچون رسم پیش تو نتوانم از آنجا گذرم
خواهم که: بزیر قدمت زار بمیرمهر چند کنی زنده، دگر بار بمیرم
بخاک من گذری کن، چو در وفای تو میرمکه زنده گردم و بار دگر برای تو میرم
پس از عمری، که خود را بر سر کوی تو اندازمز بیم غیر، نتوانم نظر سوی تو اندازم
مگو افسانه مجنون، چو من در انجمن باشمازو، باری، چرا گوید کسی؟ جایی که من باشم
اگر خوانی درونم، بنده این خاندان باشموگر رانی برونم، چون سگان بر آستان باشم
چو بخت نیست که شایسته وصال تو باشمبصبر کوشم و خرسند با خیال تو باشم
تا عمر بود، در هوس روی تو باشمدر خاک شوم، خاک سر کوی تو باشم
مرا چه زهره که گویم: غلام روی تو باشم؟سگ غلام غلام سگان کوی تو باشم
گفت یار: از ما بکن قطع نظر، گفتم: به چشم!گفت: قطعا هم مبین سوی دگر، گفتم: به چشم!
من که باشم که می لعل بآن ماه کشم؟بگذارید که حسرت خورم و آه کشم
چون قامت آن سرو سهی کرد هلاکمسروی بنشانید، روان، بر سر خاکم
مشکل که رود داغت هرگز ز دل چاکمتا لاله مگر روزی سر بر زند از خاکم
گر بخاکم گذرد یوسف گل پیرهنمبوی پیراهن یوسف شنوند از کفنم
هر شبی گویم که: فردا ترک این سودا کنمباز چون فردا شود امروز را فردا کنم
خود را نشان ناوک بد خوی خود کنمرویش، بدین بهانه، مگر سوی خود کنم
با تو خواهم شرح غمهای دل محزون کنملیک از خوی تو میترسم، ندانم چون کنم
دل را ز چاک سینه توانم برون کنمغم را ز دل برون نتوان کرد، چون کنم؟
آهم شنید و رنجه شد آن ماه چون کنم؟دیگر نماند جای نفس، آه چون کنم؟
ای تو آرام دل و جان، از تو دوری چون کنم؟گرفتد دوری، معاذالله! صبوری چون کنم؟
گر جفایی رفت، از جانان جدایی چون کنم؟من سگ آن آستانم، بی وفایی چون کنم؟
جان من، جان و دل خویش نثار تو کنمبود و نابود همه در سر کار تو کنم
بهار میرسد، اما بهار را چه کنم؟چو نیست گلرخ من، لاله زار را چه کنم؟