دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
دلم بآرزوی جان نمیرسد، چه کنم؟بجان رسید و بجانان نمیرسد، چه کنم؟
دوستان، عاشقم و عاشق زارم، چه کنم؟چاره صبرست، ولی صبر ندارم، چه کنم؟
یار بی رحم و من از درد بجانم، چه کنم؟من چنین، یار چنان، آه! ندانم چه کنم؟
دلم ز دست شد، از دست دل چه چاره کنم؟اگر بدست من افتد، هزار پاره کنم
آنکه از درد دل خود بفغانست منموانکه از زندگی خویش بجانست منم
کدام صبح سعادت بود مبارک ازینم؟که در برابرت آیم، صباح روی تو بینم
چه حالست این؟ که: هر گه در جمالت یک نظر بینمشوم بی هوش و نتوانم که یک بار دگر بینم
تا کی به درت آیم و دیدار نبینم؟صد بار تو را جویم و یک بار نبینم
از پی آن دلبر شیرین شمایل میرومدل پی او رفت و من هم از پی دل میروم
عید شد، بخرام، تا مدهوش و حیرانت شومخنجر عاشق کشی برکش، که قربانت شوم
جلوه های قد دلجوی ترا بنده شومنازکی های گل روی ترا بنده شوم
من سگ یارم و آن نیست که بیگانه شوملیک می ترسم از آن روز که دیوانه شوم
چنان از پا فگند امروزم آن رفتار و قامت همکه فردا برنخیزم، بلکه فردای قیامت هم
ای که از خوبان مراد ما تویی مقصود همچون تویی هرگز نبودست و نخواهد بود هم
نقد جان را در بهای زلف جانان می دهمعاشقم وز بهر سودای چنین جان می دهم
خرم آن روز کزین محنت و غم باز رهمبمراد دل ازین درد و الم باز رهم
بحمدالله! که جان بر باد رفت و خاک شد تن همز پند دوست فارغ گشتم و از طعن دشمن هم
خراب یک نظر از چشم نیم خواب توایمبحال ما نظری کن، که ما خراب توایم
هر خوبیای، که از همه خوبان شنیدهایمامروز در شمایل خوب تو دیدهایم
روز عیدست، سر راهگذاری گیریمماهرویی بکف آریم و کناری گیریم
زهی سعادت! اگر خاک آن حرم باشیمبهر طرف که نهی پای در قدم باشیم
خیز، تا امروز با هم ساغر صهبا کشیمخویش را دامن کشان تا دامن صحرا کشیم
ای سگ آن سر کو، ما و تو یاران همیمخاک پاییم، بهر جا که روی در قدمیم
نوبهارست، بیا، تا قدحی نوش کنیمباشد این محنت ایام فراموش کنیم