دفتر شعر
۷۶ شعر در این دفتر
بکُش ار کُشی به تیغم، بزن ار زنی به تیرمبکن آن چه میتوانی که من از تو ناگزیرم
ز بس که هجر تو لاغر میان بکاست تنمقسم به جان تو که از این تهیست پیرهنم
دی من و محمود در وثاق نشستیملب بگشادیم و در به روی ببستیم
بس رنج در آماجگه عشق تو بردیممردیم و خدنگی ز کمان تو نخوردیم
واجب نبود دل به بتی بیهده بستنکاو را نبود شیوه به جز عهد شکستن
نکو نبود به یکبار ترک ما گفتنز ما بریدن و صد شکوه برملا گفتن
آن سنگدل که شیشهٔ جانهاست جای اوآتش زند در آب و گل ما هوای او
ای آفتاب بندهٔ تابنده رای توگردنده چرخ گرد سُم بادپای تو
قاصدی کو تا فرستم سوی توغیرتم آید که بیند روی تو
یارکی هست مرا به لطافت ملکوبه حلاوت شکر و به ملاحت نمکو
دلم به زلف تو عهدی که بسته بود شکستیمیان ما و تو مویی علاقه بود گسستی
ای تیره زلف درهم ای نافهٔ تتاریکار من از تو درهم روز من از تو تاری
بتا ز دست ببردی دلم به طراریولی دریغ که ننمودیش پرستاری
مگر دریچهٔ نوری تو یا نتیجهٔ حوریکه فرق تا به قدم غرق در لطافت و نوری
گر به تیغم بکشی زار و به خونم بکشیمن نه انکار کنم چون تو بدان کار خوشی
به رنگ و بوی جهانی نه بلکه بهتر از آنیبه حکم آنکه جهان پیر گشته و تو جوانی
دلا بیا بشنو از حکیم قاآنیز مشکلات جهان درگذر به آسانی
گرم ز لطف بخوانی ورم به قهر برانیتو قهرمانی و قادر بکن هر آنچه توانی
دوست دارم که مرا در بر خود بنشانیشیشه را آن طرف دیگر خود بنشانی
ای شوخ نازپرور آشوب عقل و دینیطیب بهار خلدی زیب نگار چینی
ای روی تو فرخندهترین صنع الهی!در مملکت حسن ت را دعوی شاهی
دلبران اخترند و تو ماهینیکوان لشکرند و تو شاهی
به هر چه وصف نمایم تو را به زیباییجمیلتر ز جمالی چو روی بنمایی
تو در خوبی و زیبایی چنان امروز یکتاییکه خورشید ار به خود بندی به زیبایی نیفزایی