دفتر شعر
۱۵۰ شعر در این دفتر
نفس امارهٔ تو دشمن توستدشمن خویش را مخواه دلیر
گفت رندی با یکی در نیمروزاز در اندرز رمزی از رموز
ای داور زمین و زمان کز شکوه و فراندر جهان ندیده نظیرت نظر هنوز
عارفان را شرم امروزست مانع از گناهکز خدا غایب نمی بینند خود را یکنفس
هرگناهی که خودکند جبریهمه را از خدای داند و بس
هزاران مکر و فن باشد زنان راکه نتواند یکی را چاره ابلیس
ابومسیلمه گر دعوی نبوت کردجز این چه سود که خوانند خلق کذابش
مگر خدای منزه نبود ای فرزندکه این زمان تو منزه کنی به تسبیحش
شهی که پردهٔ امکان اگر براندازدشناخت مینتواند جز ز دادارش
هرکرا حسن اعتقادی هستعذر منکر نمی کند خاموش
هر وقت که خر برآورد بانگوز نعرهٔ او بدردت گوش
وقتی ار رحم آورد جلاد بر بیچارهایبر دو کس رحم آورد پروردگار از لطف خاص
ای وزیری که صدر قدر تراهست نه خرگه بسیط بساط
ای برادر گرت خطایی رفتمتمسک مشو به عذر دروغ
من همان رند و مست و بیباکمکه ندارم ز هر دو عالم باک
آنکه را شمع هدی نیست به دستچون شود هادی ارباب سلوک
مسلمست که گنجشک نیست چون شهبازولی علاج ندارد ز پر زدن گنجشگ
ای ستمگر ستم مکن چندانکه به مظلوم کار گردد تنگ
ز فیض رحمت حق دمبدم فزون گرددجمال هستی ما را فروغ رونق و رنگ
مردی که حریص آمد هرگز نشود قانعاز لقمهٔ گوناگون وز جامهٔ رنگارنگ
چون زبانت نیست با دل آشنالاف ایمان محض کفرست و دغل
چنان بیغوله دشتی آدمیکشکه نگذشتی در آن اندیشه از هول
جهان ز حوصلهٔ آرزو فراخترستولیک بر تو بود تنگتر ز چشم بخیل
شنیدستم که بوتیمار مرغیستکه هست از عشق آبش در درون غم