دفتر شعر
۱۵۰ شعر در این دفتر
ای داور زمانه که از وصف رای توخاطر شدست مطلع خورشید انورم
هرچه بر من زمانه گیرد تنگمن ترا تنگتر به بر گیرم
توان گریخت به جایی ز دشمنان لیکنچو خود عدوی خودستم چگونه بگریزم
ای که جویی جمال شاهد جانجان نهانست زیر پردهٔ جسم
درویش قناعتگر و سلطان توانگرپیوند نیابند به صدکاسه سریشم
کمخور ای نادان و بر این گفته کمجو اعتراضزانکه بر این قول گفتار حکیمستم حکم
هزار سال که ضحاک پادشاهی کردازو نماند به جز نام زشت در عالم
دوستی گفت عیب من با غیرمن خود از عیب خود ابا نکنم
قاآنیا ز گفتهٔ بیهوده لب ببندکاین قیل و قال محض خیالست و صرف وهم
پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکنمیشنیدم که بدین نوع همی راند سخن
گل عزیزست هرکجا رویدخواه در راغ و خواه درگلشن
جنبش مژگان دلیل جنبش جانستجنبش جان چیست پیک قدرت یزدان
دل و جان مرد عاشق دوست داردولی با این دو مهرش هست چندان
وزیر عصر و مجیر جهان مشیرالملکدبیر دولت و صدر مهین و بل جهان
ای دزد ز کوی اهل توحیدچیزی نبری به زرق و دستان
یک جهان تسلیم در یک پیرهنیک فلک توحید در یک طیلسان
بسا مزور و صوفینمای ازرقپوشکه اقتباس کند گفتگوی درویشان
ای برادر جامهٔ عوری طلبکز دریدن وارهی وز دوختن
به سوی بحر خدا بگذر ای نسیم صبازمین ببوس و ز روی ادب سلامش کن
ای دل ار عشق یار میطلبینیستی جوی و ترک هستی کن
دو سال تلخ نشاند شراب را در خمکه عیش دلشدهای زود میشود شیرین
ای امید ناامیدان ای پناه بیکسانناامید و بیکسم دست من و دامان تو
میر زمانهای که نگردد مرا زباندر کام جز برای ثنا و دعای تو
صاحبا ای که در مدایح توگوی سبقت ربودم از اشباه