دفتر شعر
۱۵۰ شعر در این دفتر
داورا ای که خاک پای تراشاه انجم به دیدگان رفته
درین کتاب پریشان نگر به خاطر جمعمگو چو کار جهان درهمست و آشفته
گلستانی که هر برگ گلش راهزاران گلشن خلدست بنده
در کمندی اوفتادستیم صعبپای تا سر حلقه حلقه چون زره
هر که را نیم جو قناعت هستاز دو عالم ندارد اندیشه
تویی چرخ و بس بد ترا فخر رفعتمنم خاک و بس بد مرا ذُلّ پستی
گر نشدی ابر تیره پردهٔ خورشیدیا به شبان آفتاب رخ ننهفتی
اکنون که در رزق گشادست خداوندانصاف نباشدکه تو بر خویش ببندی
دایماً چون دو دست اهل دعاهر دو پایش بر آسمان بودی
ای نفس خیره ملک دو عالم از آن تستلیکن به شرط آنکه تو از خویش بگذری
عاقلا همنشین ساده مشوکه ز گفتار ساده بر نخوری
قاآنیا اگر ادب اینست و بندگیخاکت به فرق باد که با خاک همسری
گر هزار آستین برافشانیندهندت زیاده از روزی
دلاکنون چو نداری به عرش وکرسی راهکمال همت تو عرش هست یاکرسی
جوانمردی نه این باشدکه چون برقبه شب برکاروان یکدم درخشی
نفس با عقل آشنا نشودزاع را نفرتست از طوطی
چون زبان راز دل نمیداندچیستش چاره غیر دلتنگی
باادب باش ای برادر خاصه با دیوانگانخود مگوکاورا نباشد بهره از فرزانگی
چون کاسه و کیسه گشت هر دوار باده و زرّ و سیم خالی
آن راکه گنج معرفت کردگار هستبیاختیار ذکر خدا سرکند همی
داد از سپهر غدّار آه از جهان فانیکان حاسدیست مکار وین دشمنیست جانی
دلا از خویشتن چون درگذشتیشوی اندر وجود دوست فانی
یکی به چشم تامل نگر بدین تمثالکه تات مات شود دیدگان ز حیرانی
چو کفر و دین حجاب رهست ای رفیق راهبگذار هر دو بگذرد ازین مایی و منی