دفتر شعر
۲۸ شعر در این دفتر
از کشت عمل بس است یک خوشه مرادر روی زمین بس است یک گوشه مرا
دوشینه فتادم به رهش مست و خراباز نشوهٔ عشق او نه از بادهٔ ناب
این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تستبیمار و غریب و دربدر گشتهٔ تست
تا قبلهٔ ابروی تو ای یار کج استمحراب دل و قبلهٔ احرار کج است
ابروی کجت که دل برو مشتاقستمحراب شهان و قبلهٔ آفاقست
آراسته جنتی که این روی منستافروخته دوزخی که این خوی منست
آمد مه شوال و مه روزه گذشتو ایام صیام و رنج سی روزه گذشت
تا دل به برم هوای دلبر داردافسانهٔ عشق دلبر از بر دارد
گر چرخ جفا کرد چه میباید کردور ترک وفا کرد چه میباید کرد
زلفین سیه که بر بناگوش تواَندسر بر سر هم نهاده همدوش تواَند
در میکده مست از می نابم کردندسرمست ز جرعهٔ شرابم کردند
یک عمر شهان تربیت جیش کنندتا نیم نفس عیش به صد طیش کنند
آشفته سخن چو زلف جانان خوشترچون کار جهان بی سر و سامان خوش تر
آن نرگس مست فتنهانگیز نگرآن خنجر مژگان بلاخیز نگر
بر روز ستاره تا کی افشانی بسدر روز ستاره بالله ار بیند کس
تا یار مرا ربوده از هستی خویشواقف نیم از بلندی و پستی خویش
گفتم به زن نظام کای لولی شنگخواهم که به چالهات فروکوبم دنگ
با آنکه هنوز از می دوشین مستمدر مهد طرب به خواب نوشین هستم
تا دل به هوای وصل جانان دادملب بر لب او نهادم و جان دادم
صدرا دیشب به باغ نواب شدمامروز به حضرتت شرفیاب شدم
گاهی هوس بادهٔ رنگین دارمگاه آرزوی وصل نگارین دارم
بگذار که خویش را به خواری بکشممپسند که بار شرمساری بکشم
تا دست ارادت به تو دادست دلمدامان طرب زکف نهادست دلم
بگذارکه تا می خورم و مست شومچون مست شوم به عشق پابست شوم