دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
دل ما از منی و ما بگذشتپا نهاد از سر هوا بگذشت
عاشق از دنیی و عقبی درگذشتماند صورت راز معنی درگذشت
آفتاب خوشی هویدا گشتشب نهان شد چو روز پیدا گشت
عشق مستست و عقل مخمور استعاقل از ذوق عاشقان دور است
عشق مستست و عقل مخمور استعاقل از عاشقی بسی دور است
عشق مستت و عقل مخمور استعقل از ذوق عاشقان دور است
عشق مست است و عقل مخمور استعاقل از ذوق عاشقان دور است
همسایهٔ حضرت شریف استگر سایه لطیف یا کثیف است
شاه ما در همه جهان طاق استبس کریم و لطیف اخلاق است
همه عالم تن است و جان عشق استجان و جانان عاشقان عشق است
عقل از ما کنار کرد و برفتگو برو زانکه در میان عشق است
شهر دل در ولایت عشق استملک و جان در حمایت عشق است
دل مسند پادشاه عشق استدل خلوت بارگاه عشق است
درد دل درمان جان عاشق استعشق دلبر جان جان عاشق است
دم مزن ای دل که آن سر نازک استنازک است این سرو ساتر نازک است
مخزن اسرار سبحانی دل استمظهر انوار ربانی دل است
مرغ صحرائی به دریا مایل استمرغ آبی هم به دریا مایل است
دردمندیم و دوا درد دل استدرد دل درمان دوای مشکل است
رند سرمست فارغ البال استبی غم از قال و ایمن از حال است
عشق است که وارسته ز نقصان و کمالستعشق است که آسوده ز هجران وصال است
ما را همه شب شب وصال استما را همه روز روز حال است
خلوت من مقام رندانستهر چه دارم به نام رندان است
کار عشقست و کار ما آنستخواجه و خواندگار ما آنست