دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
گر جفا می کند وفا آنستور فنا می دهد بقا آنست
درد ار داری دوا همان استدرد ار نوشی شفا همان است
نعمت الله میر مستان استدر خرابات میر مستان است
دل به دست آر که آئینهٔ حضرت آنستمظهر بندگی حضرت عزت آنست
ای که گوئی که ماهتاب آنستباطنش بین که آفتاب آنست
دل و جانم فدای جانان استهرچه دارم برای جانان است
درد دل ما دوای جان استرنج غم او شفای جان است
هر چه پیدا و هر چه پنهان استجمله در یک وجود انسان است
هر که حلقه به گوش مردانستنزد مردان مرد مرد آنست
همه عالم تن است و او جان استشاه تبریز و میر او جان است
هرکه چون ما حریف مستان استدر خرابات رند مستان است
بندگی کن که کار نیک آن استاین چنین کار کار نیکان است
نعمت الله حریف مستان استعاشق روی می پرستان است
نعمت الله میر رندان استطلبش کن که پیر رندان است
میر میخانهٔ ما سید سرمستان استرنداگر می طلبی ساقی سرمستان است
عالم بدن است و عشق جان استجان است که در بدن روان است
جانست که در بدن روانستعالم بدن است و عشق جانست
میخانه سرای عاشقان استخود خلوت خاص عاشقانست
رندی که حریف عاشقان استدر مذهب عشق عاشق آن است
مقصود توئی نه این نه آنستوین قول همه محققانست
میر میخانهٔ ما سید سر مستانسترند اگر می طلبی ساقی سرمست آنست
عالم بدنست و عشق جانستجانست که در بدن روانست
کشتهٔ حضرت او زندهٔ جاویدانستایمن از مرگ بود زنده جاوید آنست
کشتهٔ عشق تو دل زندهٔ جاویدان استاین چنین کشته کسی زندهٔ جاویدان است