دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
یاری که ز ملک آشنائی استداند که قماش ما کجائی است
جامی ز می پر از می در بزم ما روان استهرگز که دیده باشد جامی که آنچنان است
عشق جانان حیات جان من استحاصل عمر جاودان من است
یاد جانان میان جان من استعشق او عمر جاودان من است
عشق جانان حیات جان من استخوش حیاتی چنین از آن منست
گفتم که این جانان کیست ، جان گفت جانان منستعشقش همی جستم به جان دل گفت درجان منست
دُرد دردش دوای جان منستخوش دوائی برای جان منست
درد عشقش دوای جان من استدُرد دردش شفای جان من است
عشق جانان من غذای من استاین چنین خوش غذا برای منست
در سراپردهٔ جان خانهٔ دلدار من استگوشهٔ دیدهٔ من خلوت آن یار من است
در نظر آنکه نور چشم من استیوسف نازنین و پیرهن است
نعمت الله جان و عالم چون تن استاین چنین جان و تنی آن من است
چشم ما از نور رویش روشنستمهر و مه چون یوسف و پیراهنست
چشم چراغ من ز نور روی جانان روشنستبنگر چنین نور خوشی در دیدهٔ جان منست
درد دل دارم و دوا این استعشق می بازم و هوا این است
دردمندیم و آن دوا این استراحت جان مبتلا این است
کفر زلفش که رونق دین استمهتر هند و سرور چین است
همه عالم حجاب حضرت اوستروح اعظم نقاب حضرت اوست
شاه شاهان گدای حضرت اوستجان عالم فدای حضرت اوست
همه عالم فدای خدمت اوستهرچه باشد برای خدمت اوست
جان ما بندهٔ محبت اوستزندگی در حضور حضرت اوست
همه عالم ظهور حضرت اوستهمه وابستهٔ محبت اوست
در آینهٔ عالم تمثال صفات اوستاز روی مسمی بین آن اسم که ذات اوست
در آینهٔ عالم تمثال جمال اوستجمله به کمالش بین کاینها ز کمال اوست