دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
در هر چه نظر کردیم نقشی ز خیال اوستدر آینهٔ عالم تمثال جمال اوست
هر چه می بینی همه انوار اوستصورت و معنی ما آثار اوست
بنده ایم و عابد و معبود اوستبلکه معدومیم ما موجود اوست
چشم ما روشن به نور روی اوستجان ما دایم به جست و جوی اوست
جانم خیال شد به خیال خیال دوستدل بیقرار گشت به عشق وصال دوست
همه را از همه بجوی ای دوستهر که بینی خوشی بگو ای دوست
چشم ما روشن به نور روی اوستلاجرم عالم به چشم ما نکوست
چشم ما روشن به نور اوستهرچه آید در نظر زان رو نکوست
چشم ما روشن به نور روی اوستهرچه بیند دوست را بیند به دوست
چشم ما روشن به نور روی اوستلاجرم من دوست می بینم به دوست
در خانقهی که شیخ ما اوستسرحلقه و شیخ هر دو نیکوست
چشم من روشن به نور روی اوستاین چنین چشمی خوشی بینا نکوست
هر چه بینی مظهر اسمای اوستدوست دارم هر که دارد دوست دوست
ما را وجود نیست و گر هست وجود اوستبود وجود ما به حقیقت وجود اوست
بشنو ای دوست این سخن از دوستبه حقیقت حقیقت همه اوست
پادشاه و گدا یکیست یکیستبینوا و نوا یکیست یکیست
اگر تو عاشق یاری به عشق دوست نکوستبه هر چه دیده گشائی چه حسن اوست نکوست
در دو عالم خدا یکیست یکیستمالک دو سرا یکیست یکیست
دل ما با زبان یکی است یکیستاین چنین آن چنان یکی است یکیست
موج و حباب و قطره درین بحر ما یکیستنقش و حباب گرچه هزارند با یکیست
صورت و معنی درین دعوی یکی استعاشق و معشوق ما یعنی یکیست
آب جویای آب این عجب استسر آب و سراب این عجب است
قطره و دریا به نزد ما یکی استگر نظر بر آب داری بیشکی است
کار دل در عشقبازی بندگی استبندگی در عاشقی پایندگی است