دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
میخانهٔ دل طرب سرائیستخوش بارگهی و خوب جائیست
هر شاهدی که بینم با او مرا هوائیستآئینه ایست روشن جام جهان نمائیست
تن میرد و روح پاک باقی استخواه حیدریست و خواه نراقی است
دل جام جهان نمای شاهیستآئینهٔ حضرت الهی است
در این در به جز ما آشنا نیستبه نزد آشنا خود عین ما نیست
با آفتاب حسنش مه نزد او هلالی استهر ذره ای که بینی او را از او هلالی است
هرچه امروز حاصل ما نیستطلب آن مکن که فردا نیست
عشق را خود قرار پیدا نیستدو نفس حضرتش به یک جا نیست
هر دل که به عشق مبتلا نیستهستش مشمر که گوئیا نیست
چو میخانه سرائی هیچ جانیستمقامی همچو صحن آن سرا نیست
موجود حقیقی به جز از ذات خدا نیستمائیم صفات و صفت از ذات جدا نیست
جان ما بی عشق جانان هیچ نیستدرد دل داریم و درمان هیچ نیست
بی حضور عشق جانان راحت جان هیچ نیستبی هوای دُرد دردش صاف درمان هیچ نیست
شک به عدم نیست که او هیچ نیستشک به وجود است و هم او هیچ نیست
در دل هر که عشق جانان نیستمرده دانش که در تنش جان نیست
هر کرا درد نیست درمان نیستهر کرا کفر نیست ایمان نیست
غنچهٔ باغ غیر خندان نیستبگذر از غیر او که چندان نیست
موحد در این ره به تقلید نیستمجرد که باشد که تجرید نیست
بحریست بحر دل که کرانش پدید نیستراهیست راه جان که نشانش پدید نیست
آن وتر که غیر او احد نیستاصل عدد است و از عدد نیست
دل ندارد هر که او را درد نیستوانکه خود دردی ندارد مرد نیست
جان ندارد هر که جانانیش نیستگرچه تن دارد ولی جانیش نیست
یک قدم ازخویش بیرون نه که گامی بیش نیستدامن خود را بگیر از پس مرو ره بیش نیست
هر که را عشق نیست آنش نیستمرده ای می شمر که جانش نیست