دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
عشق بازیست عشقبازی نیستعشقبازی به عشوه سازی نیست
عشق را با کفر و ایمان کار نیستعشق را با جسم و با جان کار نیست
او با تو ، تو را از او خبر نیستجز عین یکی ، یکی دگر نیست
خوشتر از ساغر می همدم نیستبهتر از عشق بتان محرم نیست
در حقیقت عشق را خود نام نیستمی که می نوشد چو آنجا جام نیست
در هر دلی که مهر جمال حبیب نیستگر جان عالم است که با ما قریب نیست
می رود عمر عزیز ما دریغا چاره نیستدی برفت و می رود امروز و فردا چاره نیست
موج دریائیم و هر دو غیر آبی هست نیستدر میان ما و او جز ناحجابی هست نیست
لطف آن سلطان ما را انتهائی هست نیستدر دو عالم غیر این یک پادشاهی هست نیست
همچو این محجوب ما صاحب جمالی هست نیستخوشتر از نقش خیال او خیالی هست نیست
عشق را در مجلس عشاق ننگی هست نیستعاشق دیوانه را از ننگ ننگی هست نیست
هر کجا جامی است بی می هست نیستهرچه مست آن هست بی وی هست نیست
اندر این دل غیر دلبر هست نیستهیچ از این میخانه خوشتر هست نیست
هیچکس بی نعمت الله هست نیستقاتل شه خالی از شه هست نیست
زاهدان را ذوق رندان هست نیسترند را میلی بر ایشان هست نیست
روحها در روح اعظم فانی استدر حقیقت خدمتش هم فانی است
صحبت جانان من مجلس روحانی استمفرش خاک درش مسند سلطانی است
شادمانم زانکه غمخوارم وی استدلخوشم زیرا که دلدارم وی است
هرچه بینی جمله آیات وی استعلم او آئینهٔ ذات وی است
هرکجا گنجیست ماری در وی استکنج هر ویرانه بی گنجی کی است
در نظر عالم چو جامی پر می استجام من بی خدمت ساقی کی است
کنج دل گنجینهٔ عشق وی استاین چنین گنجینه بی کنجی کی است
ما را چو ز عشق راحتی هستاز هر دو جهان فراغتی هست
مطرب عشق ساز ما بنواختبه نوا جان بینوا بنواخت