دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
مطرب عشاق ساز ما نواختساقی سرمست ما ما را نواخت
لطف سازنده تا عیانم ساخترازق رزق بندگانم ساخت
آتش عشقش تمام عود وجودم بسوختبوی خوشم را چو یافت دیر نه زودم بسوخت
آتشی ظاهر شد و پیدا و پنهانم بسوختشمع عشقش در گرفت و رشتهٔ جانم بسوخت
آتش عشق تو دل در بر بسوختباز زرین بال عقلم پر بسوخت
علم ما در کتاب نتوان یافتسر آب از شراب نتوان یافت
بی سبب وصل یار نتوان یافتبه خیالی نگار نتوان یافت
بی درد دل ای دوست دوا را نتوان یافتبی رنج فنا گنج بقا را نتوان یافت
بلبل چو هوای گلستان یافتهر کام که بود در زمان یافت
جانم از درد دل دوائی یافتدرد نوشید از آن صفائی یافت
دل ز جان بگذشت و جانان بازیافتترک یک جان کرد و صد جان بازیافت
جان به خلوت سرای جانان رفتدل سرمست سوی مستان رفت
یار ما رفت گوییا جان رفتجان چه قدرش بود که جانان رفت
عاشقی جان را به جانان داد و رفتماند این دنیای بی بنیاد و رفت
رند سرمستی ز پا افتاد و رفتسر به پای خم می بنهاد و رفت
نعمت الله جان به جانان داد و رفتبر در میخانه مست افتاد و رفت
عاشقی جان را به جانان داد و رفترو به خاک راه او بنهاد و رفت
گرد و خاک ما روان بر باد رفتبنده زین گرد و غبار آزاد رفت
یار ما زاری ما نشنید و رفتآمد و در حال وا گردید و رفت
در ره عشق چو ما بی سر و پا باید رفتراه را نیست نهایت ابدا باید رفت
فارغ از نام و نشان خواهیم رفترند سرمست از جهان خواهیم رفت
به خرابات مغان بی سر و پا خواهم رفتدردمندانه به امید دوا خواهم رفت