دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
یار سرمست است و ما را میکشددوستان را بیسر و پا میکشد
هر دم بر آب چشم ما نقش خیالی می کشدهر لحظه از حالی دگر ما را به حالی می کشد
دل سوی صاحب جمالی می کشدهر زمان نقش خیالی می کشد
چشم ما نقش خیال او بر آتش می کشدنور دیده پیش مردم بی حسابش می کشد
مدام جام می او حیات می بخشدهمیشه همت او کاینات می بخشد
ترک سرمستی مرا دامنکشانم میکشدباز بگشوده کنار و در میانم میکشد
هر کسی نقشی بر آبی می کشندیا خیالی سوی آبی می کشند
می محبت او راحتی به جان بخشدحیات طیبه و عمر جاودان بخشد
هرچه بخشد خدا به ما بخشدپادشاهی به هر گدا بخشد
نعمت الله خدا به ما بخشیدخوش نوائی به بینوا بخشید
نعمت الله خدا به ما بخشیداین چنین نعمتی خدا بخشید
می خمخانه ای به ما بخشیداین سعادت به ما خدا بخشید
جام گیتی نما به ما بخشیددولتی خوش به ما خدا بخشید
دامن از تردامنان جان پدر باید کشیددست خود از دست هر بی پا و سر باید کشید
از احد احمد آشکارا شدهم به احمد احد هویدا شد
آفتابی به ماه پیدا شدصورت و معنئی هویدا شد
واحدی در کثیر پیدا شداحدی لاجرم هویدا شد
نیمشب ماه ما هویدا شدگوئیا آفتاب پیدا شد
سلطان سراپردهٔ میخانه کجا شداز مجلس رندان خرابات کجا شد
هر که او آشنای سلطان شدگرچه جان بود عین جانان شد
سنبل زلف او پریشان شدحال جمعی نکو پریشان شد
بلبل جان چو ساکن تن شدمجلس کاینات گلشن شد
به عشق چهرهٔ لیلی دل بیچاره مجنون شدبه بوی سنبل زلفش دماغ عقل مفتون شد
به سراپردهٔ میخانه روان خواهم شدخوش شبی معتکف کوی مغان خواهم شد