دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
هرکه از عشق در طرب نبودنسبتش هیچ با نسب نبود
چشم بینائی که بر او اوفتدسر نهد بر پاش و بر رو اوفتد
گر آتش آه ما درافتدصد شاه به یک نفس برافتد
چشم ما آبش به هرسو میرودآبروی ماست بر رو میرود
خون دل از دیده بر رو می رودآبروی ما به هر سو می رود
آب چشم ما به هر سو می رودخوش روان از دیده بر رو می رود
چشم ما خوش چشمهٔ آبی به هر سو می روداین چنین آب خوشی پیوسته بر رو می رود
عقل دوراندیش هردم جای دیگر میروددیگ سودایش همیشه نیک بر سر میرود
آب چشم ما به هر سو می رودگر به چشم ما نشینی خوش بود
عشق دردیست تا نمی گیردجان عاشق صفا نمی گیرد
عقل مخمور است و مستان را به قاضی می بردسخت بی شرمست از آن رو پردهٔ ما می درد
ترک چشم مست او دلها بغارت می بردملک دل بگرفت و جان ما به غارت می برد
ترک چشم مست او دلها به غارت می بردجان فدای او که جان ما به غارت می برد
خوش بود گر این دوئی یکتا شودآفتاب حسن او پیدا شود
هر زمان عشقی ز نو پیدا شودهر نفس جانی دگر شیدا شود
نطق حیوان جمع کن تا آدمی حاصل شودگر بیاید تربیت از کاملی کامل شود
رند مستی کو حریف ما شودمشکلات او همه حل وا شود
مظهری باید که تا مظهر به او ظاهر شودمظهر ار نیکو بود مظهر نکو ظاهر شود
عین دریاییم و ما را موج دریا میکشدوین دل دریا دل ما سوی مأوا میکشد
هرکه باشد بندهٔ او درجهان سلطان شودخوش بود جانی که مقبول چنان جانان شود
خاطر ما سوی دریا میکشدگوییا ما را به مأوا میکشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا میکشدآبرو میبخشد و ما را به مأوا میکشد
دل دگر ما را به مأوا میکشدخاطر ما سوی دریا میکشد
عشق ما را سوی دریا میکشدگوییا ما را به مأوا میکشد