دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
ما مریدیم و پیر ما مرشدره روانیم و رهنما مرشد
هر که در کوی تو جانا نفسی بنشیندنیست ممکن که دمی بی هوسی بنشیند
خوشست این دیدهٔ روشن که غیر او نمی بینداگر بیند کسی غیرش بگو نیکو نمی بیند
چشم ما عین ما به ما بیندهم به نور خدا ، خدا بیند
چه خوش چشمی که نور او به نور روی او بیندچو نور روی او باشد همه چیزی نکو بیند
دیدهٔ ما چو روی او بیندهر چه بیند همه نکو بیند
این دل دریادل ما عزم دریا میکنددارد او حب وطن میلی به مأوا میکند
دل باز عزم کعبهٔ مقصود می کندجانم سجود حضرت معبود می کند
در خرابات مغان خمخانه جوشی می کندجان مستم از هوای او خروشی می کند
ترک عشقش ملک جان بگرفت و غارت می کندحاکم است و پادشاهانه امارت می کند
آب چشمم دم به دم از دل روایت میکندقصهٔ جانم به سوز دل حکایت میکند
عاشق جانانم و جانم خروشی می کندمستم و از مستیم خمخانه جوشی می کند
کشتهٔ عشق او شفا چه کندمردهٔ درد او دوا چه کند
خستهٔ عشق تو بیچاره شفا را چه کندمبتلای غم تو غیر بلا را چه کند
دل عاشق نظر به جان نکندخاطرش میل با جنان نکند
یاری که می ننوشد از ذوق ما چه داندناخورده دُرد دردش صاف دوا چه داند
غیر او کی به یاد ما مانددیگری یار ما کجا ماند
عهد با زلف تو بستیم خدا می داندسر موئی نشکستیم خدا می داند
دل چو دم از عشق دلبر میزندپشت پا بر بحر و بر برمیزند
مرغ زیرک بین که یاهو می زندروز و شب با اوست کو کو می زند
عاشقی کز عشق او دم می زندپشت پا بر هر دو عالم می زند
ذوق ما در جهان نمیگنجدحال ما در بیان نمیگنجد
بود و نابود در نمی گنجدمایه و سود در نمی گنجد
مرا حالی است با جانان که جانم درنمیگنجدچه سوداییست عشق او که در هر سر نمیگنجد