دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
در این خلوت حکایت درنگنجدبه جز رمز و کنایت در نگنجد
در دل به جز از خدا نگنجدچون او گنجد هوا نگنجد
هرکه جان در عشق جانان میدهدعشق جانان کشته را جان میدهد
جام و می بخشید و می وی می دهدور نباشد جام می کی می دهد
معنی یکی و صورت او در ظهور صدچه جای او که صورت او هست بی عدد
توحید و موحد و موحداین هر سه یکیست نزد اوحد
هر که او نیک می کند یابدنیک و بد هرچه می کند یابد
ما به تو هستیم و تو هستی به خودغیر تو را هست نگوید خرد
خراباتست و خم در جوش و ساقی مست و ما بی خودسر از دستار نشناسیم و می از جام و نیک از بد
توحید و موحد و موحداین جمله طلب کنش را حمد
از سر ذوق دیده ام عین یکی و نام صدذات یکی صفت بسی خاص یکی و عام صد
دلی که درد ندارد دوا کجا یابدبلای عشق ندیده شفا کجا یابد
هرکه فانی شود بقا یابدخوش بقائی از این فنا یابد
چشم مست تو گر از خواب گران برخیزدسبک از هر طرفی فتنه دوان برخیزد
نور با نور خوش در آویزدآب با آب خوش درآمیزد
ساز عشقش نوای دل سازددُرد دردش دوای دل سازد
اگر مه روی من روزی نقاب از رخ براندازدچو ذره آفتاب جان به پای او سراندازد
آتشی در دل است و جان سوزددل چنین سوخت جان چه سان سوزد
ما انا الحق از فنا خواهیم زدخیمه در دار بقا خواهیم زد
عاشقی کو هوای ما دارددیگری کی به جای ما دارد
هر جا که دکانداریست او مایه ز ما داردخود مفلس بازاری سرمایه کجا دارد
چو نور دیده چشم من خیالش درنظر داردچنین مه رو که من دارم که در دور قمر دارد
می خمخانهٔ ما مستی دیگر داردهر که آید بر ما کام دلی بردارد
هوای درد بی درمان که داردسر سودای بی سامان که دارد