دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
پردهٔ دیدهٔ من نقش خیالت دارددل شوریدهٔ من شوق وصالت دارد
بستهٔ بند بلای تو نجاتی داردخستهٔ رنج غم تو درجاتی دارد
هر که از اهل کمال است جلالی داردخوش کمالی که جمالی به کمالی دارد
هر کجا ساغری است می داردجام بی باده رند کی دارد
عالم از نام او نشان دارداین مثالی است کاین و آن دارد
هر که او عاشق است جان داردجان فدایش کنم که آن دارد
پادشاهی گدای او داردسلطنت بی نوای او دارد
هر کس که هوای ما نداردگویا خبر از خدا ندارد
یاری که خیال دوست داردعمری به خیال می گذارد
صاحبنظری کو که جهان درنظر آردیا محرم رازی که ز عقبی خبر آرد
گوئیا چشم ابر می خاردکآب از چشمهاش می بارد
عقل از اینجا بی خبر او ره به بالا کی بردمرغ وهم ار پر بسوزد ره به مأوا کی برد
گر ز چین سنبل زلفت صبا بوئی بردنافهٔ مشک ختن گیرد به هر سوئی برد
خوش بود گر او به حالم بنگردور بمیرم هم به خاکم بسپرد
چشم ما چون به روی او نگرددر نظر غیر او کجا گذرد
مقصود بی وسیله حاصل نمی توان کردهر کس که کرد حاصل می دان که آن چنان کرد
محبوب دل و راحت جانی چه توان کردسلطان همه خلق جهانی چه توان کرد
نوری است که وصفش به ستاره نتوان کرداو را نتوان دید و نظاره نتوان کرد
با چنین درد دلی میل دوا نتوان کردحاصل عمر عزیز است رها نتوان کرد
حسن او بر چشم ما پیدا که کرددر سر ما این چنین سودا که کرد
با من بینوا چه خواهی کردحاجتم جز روا چه خواهی کرد
دست با او در کمر خواهیم کردخویشتن را معتبر خواهیم کرد
کردگار از کرم عیانم کردواقف از حال این و آنم کرد
غنچه در گلستان تبسم کردبلبل از ذوق آن ترنم کرد