دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
دوش تا روز دل از عشق تنعم می کرددر پس پردهٔ جان یار ترنم می کرد
به حکایت شراب نتوان خوردعشقبازی به عقل نتوان کرد
عاشقم بر روی نورالله خودوالهم از بوی نورالله خود
بیا ای نور چشم ما و خوش بنشین به جای خودمنور ساز مردم را و هم خلوتسرای خود
این که گوئی نعمت الله جان سپردجان سپرد و جان با ایمان سپرد
خواجهٔ غافل برفت و جان سپردبی خبر از معرفت چیزی نبرد
هر که بد زیست عاقبت بد مُردنیک و بد هر چه کرد با خود برد
بود روزی خواجه ای سالار کردمی کشیدی درد و می نوشید درد
چون شراب صاف درمان است مارا دُرد دردزان همی ریزم فرود آیم به روی دُرد درد
آن لحظه که جان در تتق غیب نهان بوددر دیدهٔ ما نقش خیال تو عیان بود
یک دم بی می نمی توان بودبی می خود حی نمی توان بود
نقش غیری محال خواهد بودچه محال و خیال خواهد بود
گر یکی در هزار خواهد بودکه مرا یار غار خواهد بود
خواجه آنجا فقیر خواهد بودبنده آنجا امیر خواهد بود
جان مجنون فدای لیلی بوددر دل او هوای لیلی بود
آفتاب مه نقابی رو نمودتو نکو می بین که او نیکو نمود
این سعادت بین که ما را رو نمودحضرت بی چون نگویم چو نمود
خوش خیالی به خواب رو بنمودنقش نقاش را نکو بنمود
پادشه حکم ما روان بنمودهم به نام خودش نشان بنمود
صبحدم آفتاب رو بنمودزهره و مشتری چه خواهد بود
بیا که مجلس عشق است و طالع مسعودبیا که نوبت وصلست و وقت گفت و شنود
هر کجا صاحبجمالی رو نمودروی او دیدم چو برقع برگشود
جیب شب آفتاب چون بگشوداز گریبان روز رو بنمود
نور روی او به چشم ما نمودهر چه ما دیدیم غیر او نبود