دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
روی خود را به نور دل بنمودنظری خوش به چشم ما فرمود
آفتاب از رخ نقاب مه گشودشب گذشت و روز روشن رو نمود
یک نفس یعقوب بی یوسف نبودگرچه هجرانش به ظاهر مینمود
عالم از جود او بود موجودهرچه دیدیم بی وجود نبود
به سر عاشقان که عین وجوددر دو عالم جز او نبود وجود
هر کسی را عنایتی فرموداین عنایت همه به ما بنمود
لطف ساقی بسی کرم فرموددر میخانه ای به ما بگشود
لطف ساقی بسی کرم فرموددر میخانه را به ما بگشود
ساقی ما به ما کرم فرموددر میخانه را به ما بگشود
هستی ما همه بود به وجودنفسی بی وجود نتوان بود
مائیم ایاز و یار محمودمائیم عباد و دوست معبود
هرچه امکان لطف و رحمت بودحضرت او به ما عطا فرمود
قادر پر کمال کن فیکونآنکه او هست و بود و خواهد بود
در همه آینه جمال نموداز همه رو دری به ما بگشود
در مرتبه ای ساجد در مرتبه ای مسجوددر مرتبه ای عابد در مرتبه ای معبود
نگار مست من هر دم ز نو بزمی بیارایددر میخانه بگشاید به رندان باده بخشاید
بر بسته نقاب ، دل ربایدبنگر چه کند اگر گشاید
عقل هر دم که در سرود آیدبه دم سرو باده پیماید
خواب در چشم خوش نمی آیدگر خیالش به خواب بنماید
عقل ناقص به کار می نایدصحبت او مرا نمی باید
خیال او به هر نقشی برآیدبه هر آئینه روئی می نماید
ساقی رخ اگر به ما نمایددر جام جهان نما نماید
عقل چندان که خود بیارایددر نظر هیچ خوب ننماید
گر در طلب اوئی ناگه به برت آیدور گرد درش گردی او در به تو بگشاید