دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
چشمت به تو نور خوش نمایدگوش تو در سخن گشاید
نقشی است خیالش که به هر دست بر آیددستی که از آن نقش بگیرد به سر آید
با رخ او قمر چه کار آیدبا لب او شکر چه کار آید
خوش درددلی دارم درمان به چه کار آیدبا کفر سر زلفش ایمان به چه کار آید
نوش کن می که روحت افزایدلب ساغر فتوحت افزاید
ذاتش به صفات می نمایدیک ذات ذوات می نماید
ذاتش به صفات می نمایدیا ذات به ذات می نماید
گهی عکس رخش جان مینمایدگهی زلفش پریشان مینماید
خیال غیر خوابی می نمایدهمه عالم سرابی می نماید
جسمی دارم که جان نمایدجانی است که آن روان نماید
نوری که خدا به ما نمایددر جام جهان نما نماید
مرا هر دم خیالی رو نمایددر آن نقش خیالم او نماید
عالم چو مثالی است که در آب نمایدیا نقش خیالی است که در خواب نماید
هر که او عین ما به ما جویدیابد او هر چه از خدا جوید
عاشق آن است که معشوق به جان می جویدمی رود بی سروپا گرد جهان می جوید
این و آن بود جمله آن گردیداین چنین بود آن چنان گردید
این چنین رندی که من دیدم که دیدهفت دریا را به یک دم درکشید
عین او در عین اعیان شد پدیدآن چنان پنهان چنین پیدا که دید
سالها در طلبت دیده به هر سو گردیدیافت مقصود همان لحظه که روی تو بدید
از کرم جان عزیزم بر جانانه بریددست گیرید و مرا مست به میخانه برید
رخت ما را به سراپردهٔ میخانه بریدآلت مجلس ما جمله به ساقی سپرید
زاهد به سراپردهٔ رندان مگذاریدمخمورش از آن مجلس رندان به در آرید
کفر سر زلف بت عیار ببینیدترسای میان بسته به زنار ببیند
در دور قمر نقطهٔ خورشید ببینیددر جام جم آن حضرت جمشید ببینید