دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
نام آن لعل شکر بار مبروز لبش قند به خروار مبر
بیا با یوسف کنعان به سر برچو ما با او در این زندان به سر بر
در ره او راهرو پای چه باشد به سرچشم گشا و ببین سر پدر با پسر
نقش بندی می کند هر دم خیالش در نظرهیچ نقاشی نمی بیند چنین نقشی دگر
نعمت الله است عالم سر به سرنعمت الله در همه عالم نگر
مدتی گشتیم گرد بحر و برغیر نور او نیامد در نظر
عاشق و رندیم و شاهد در نظردائما مستیم و از خود بی خبر
روشن است از نور رویش دیدهٔ اهل نظردر نظر بنشین خوشی اهل نظر را می نگر
یک حقیقت هست ما را در نظراین حقیقت در حقایق می نگر
یک نظر در چشم سرمستی نگرتا ببینی نور دیده در نظر
نیست ما را هیچ غیری در نظرنام غیری نزد ما دیگر مبر
راه را گم کرده ای جان پدرخویش را گم کن که ره یابی دگر
جام جهان نماست که داریم در نظردر وی نگاه کن که بیابی ز ما خبر
نور روی اوست ما را در نظرآینه بردار و رویش می نگر
دل فدا کرده ایم و جان بر سرخانمان باخته جهان بر سر
چنین دردی که من دارم همیشه بی دوا خوشتربلای عشق خوش باشد ولی با مبتلا خوشتر
عشق جانان ما ز جان خوشترذوق ما از همه جهان خوشتر
آمد خیال غیر چو خوابیم در نظربنمود کاینات سرابیم در نظر
اگر سودای ما داری ز سودای جهان بگذرو گر ما را هواداری ز سود و از زیان بگذر
بیا از بود و از نابوده بگذراز این دردسر بیهوده بگذر
عشق بازی از سر جان درگذرکفر را بگذار و ایمان در گذر
عاشقم من به قطب دین حیدریار یاران و قطب دین حیدر
جام گیتی نما به دست آورمعنی انما به دست آور
بشنو حضرتش به دست آورمنصب خدمتش به دست آور