دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
بر در میخانه بنشستیم بازتوبهٔ صد ساله بشکستیم باز
ار شراب نیمشب امروز سرمستیم بازچشم مستش دیده ایم و توبه بشکستیم باز
دل به دست زلف او دادیم بازبا پریشانی در افتادیم باز
مرغ دل در دام زلف دلبری افتاده بازعشق جانان جان ما بر باد خواهد داد باز
خوش دری بر روی ما بگشاد بازآفتابی در قمر بنمود باز
رنج غربت تو از غریبان پرسدردمندی ز دردمندان پرس
لذت جان ما ز مستان پرسذوق رندان ز می پرستان پرس
جام خوشی ز دُردی دردش چو ما بپرسمانند دردمند ز دردش دوا بپرس
رنج عشقی کشیده ام که مپرسدُرد دردی چشیده ام که مپرس
گرم و سردی چشیدهام که مپرسهم به مردی رسیدهام که مپرس
جام می را به نوش و خوش میباشنوش و نوش و خموش و خوش میباش
شراب شوق را پیمانه می باشحریف خلوت جانانه می باش
جان به جانان سپار و خوش می باشدل به دلبر گذار و خوش می باش
دل به دلبر گذار و خوش می باشجان به جانان سپار و خوش می باش
دُرد دردش بنوش خوش می باشکسوت او بپوش خوش می باش
سیدی خواهی پناه و بنده باشبنده شو در بندگی پاینده باش
گر فسرده نیستی گر ما نه باشعاقلی ور عاشقی دیوانه باش
ای دل ار عاشقی بیا خوش باشرو چو ما صادقی بیا خوش باش
ای دل ار چه شکسته ای خوش باشبا غمش عهد بسته ای خوش باش
زر بپاش و خواجهٔ زر پاش باشسر بنه بر پاش و خاکپاش باش
عشق سرمست است و دارد دور باشعقل را گوید از این در دور باش
پاک باش و بی وضو یک دم مباشجز که با پاکان دمی همدم مباش
اگر میلی به ما داری بیا و بندهٔ ما باشز جام جان مئی بستان روان و بر سر ما باش
در میکده مست و رند و قلاشهمصحبت عاشقان او باش