دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
بحر در جوش است و جانم درخروشعقل می گوید که راز خود بپوش
خم می در جوش و رندان درخروشگر تو رندی جرعه ای زین می بنوش
به گوش و هوش من آمد ندای ساقی دوشکه جام جم بستان و می حلال بنوش
زهد بگذار و خرقه را بفروشجام می را بگیر و خوش می نوش
در خرابات تا سحرگه دوشمی کشیدم سبوی می بر دوش
جام می شادی رندان نوش نوشور توانی راز خود در پوش پوش
دُرد دردش چو صاف درمان نوشنوش کن جام می فراوان نوش
از جام حباب آب می نوشآن آب ازین حباب می نوش
دلخوشم از عشق جان افزای خویشدوست دارم یار بی همتای خویش
بیا ای نور چشم ما و خوش بنشین به جای خویشمنور ساز مردم را و هم خلوتسرای خویش
سوختم بر آتش دل عود خویشیافتم از خویشتن مقصود خویش
عزتی ده مرا به عزت خویشزنده گردان مرا به طاعت خویش
همه عالم چو شبنمی دانشغرق بحر محیط گردانش
هفت هیکل به ذوق می خوانشمعنی یک به یک همی دانش
چه خوش جمعیتی داریم از زلف پریشانشبود دلشاد جان ما که دلدار است جانانش
پریشان کرد حال من سر زلف پریشانشبر افکن زلف از عارض شب من روز گردانش
ساقی سرخوش ما همدم ما می بینشجام می را به کف آور به صفا می بینش
بیا ای نور چشم اهل بینشبه نور او جمال او ببینش
عشق آمد و جام می به دستشجانم به فدای چشم مستش
چیست عالم سایه بان حضرتشکیست آدم پاسبان حضرتش
دیشب به خواب دیدم نقش خیال رویشدیدم که می کشیدم مستانه سو به سویش
در خواب خوش نماید نقش خیال رویشنور نظر فزاید نقش خیال رویش
ساقیم می رفت و رندان در پیشجام می بر دست و مستان در پیش
چه خوشحالی که می یابم جمالشچه خوش خوابی که می بینیم خیالش