دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
عشق است زیاده بر همه خلقعشقست فتاده بر همه خلق
بیا که عاشق مستیم و همدمان موافقبیار جام شرابی بده به عاشق صادق
ای گشته خجل از گل روی تو شقایقحیران شده در نرگس مست تو خلایق
گوید سخن آن نازنین نیمی شکر نیمی نمکریزد ز لعل شکرین نیمی شکر نیمی نمک
ای نهان کرده در آن تنگ شکربار نمکبسته ای پستهٔ خندان و در آن بار نمک
گر مشکگ را شکی باشد به یککی موحد در یکی افتد به شک
امشب شب قدر است و بر احباب مبارکبر خدمت آن شیخ و بر آن شاب مبارک
سخن نازکان بود نازکگفتهٔ گنده نشنود نازک
شاها کرمی کن و مکن جنگزنهار مکن به جنگ آهنگ
نقش نقاش است نقش این خیالغیر این نقش خیال او محال
آفتابی می پرستم لایزالمهر من هرگز نمی گیرد زوال
ای دهنت وهم میانت خیالکار دل از هر دو خیال محال
ای لب تو چشمهٔ آب زلالمجلس تو مجمع اهل کمال
خواجه مخمور باز ماند به مالرند سرمست و جام مالامال
دل صفهٔ صفاست و ما صوفیان دلدل خلوت خداست و ما ساکنان دل
جان کیست بندهٔ حرم کبریای دلیا روح چیست خادم خلوتسرای دل
بایزید است جان و هم جانان دلبایزید است سرور و سلطان دل
جام گیتی نماست یعنی دلمظهر کبریاست یعنی دل
اگر ذوق خوشی خواهی حریفی کن دمی بادلو گر جانانه می جوئی فدا کن جان خود با دل
حاصل ما دل است و حاصل دلدرد عشقست بنگر این حاصل
دل طالب یار و یار در دلجان در غم هجر دوست واصل
به جز درد سر از غافل چه حاصلاز این سودای بی حاصل چه حاصل
من چنین سرمست یارم سن نجک من سویله گلغیرعشقش نیست کارم سن نجک من سویله گل
دختری بر باد داده غنچهٔ خندان گلبلبل سرمست مانده واله و حیران گل