دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
ز آفتاب مهر او تابندهامپادشاهی میکنم تا بندهام
شکر گویم که باز سر مستمتوبه کردم و لیک بشکستم
علم صید است و قید کن محکمیاد میگیر و مینویسش هم
نیم شب خوش آفتابی دیدهایمآفتابی مه نقابی دیدهایم
در خرابات مغان مست و خراب افتادهایمتوبه بشکستیم و دیگر در شراب افتادهایم
خوش در میخانهای بگشادهایمبادهنوشان را صلایی دادهایم
دل به دلبر جان به جانان دادهایمبندهٔ او وز همه آزادهایم
گر عشق نبازیم در اینجا به چه کاریممائیم و همین کار و دگر کار نداریم
چه خوش باشد گرت باشد فراغت از همه عالمفراغت خوش بود جانا اگر چه باشد آن یک دم
مائیم ز نار عشق آدممائیم ز نور مهر خاتم
باز رستیم از وجود و از عدمگر نباشد این و آن ما را چه غم
فارغیم از وجود و هم ز عدمبی خبر از حدوث و هم ز قدم
آفتابیست حضرت آدمروشن از نور او بود عالم
در آینهٔ وجود آدمدیدیم جمال اسم اعظم
سه نقطه یک الف همی نگرمالفی در حروف می شمرم
شیخ ما بود در حرم محرمقطب وقت و یگانهٔ عالم
منصب مستان ما ترک وجود و عدمنسبت رندان ما بذل حدوث و قدم
مقصود توئی ز جمله عالمای مظهر عین اسم اعظم
همدمی گر طلب کنی یک دمباش با جام می دمی همدم
تا بود عشق تو بود من عاشق تو بودممن عاشق قدیمم کی بود تا نبودم
در مجمر عشق سوخت عودمآتش شدم و نماند دودم
سالها شد که به جان طالب جانان خودمدرد دل می طلبم در پی درمان خودم
مدتی شد که به جان در پی جانان خودمدرد دل می طلبم طالب درمان خودم
تا جمالش دیده ام حیران شدمهمچو زلفش بی سر و سامان شدم