دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
عاقلی بودم به عشق یار دیوانه شدمآشنائی یافتم ازخویش بیگانه شدم
نقش خیال رویش دیشب به خواب دیدممه را به شب توان دید من آفتاب دیدم
در خرابات گرد گردیدمساقی رند سرخوشی دیدم
روشن است از نور رویش چشم مست سیدممی زنم دستی در این دستان به دست سیدم
به هرحالی که پیش آید خیالی نقش می بندماز آن رو چون گل خندان به رویش باز می خندم
عاشق و مستم و در کوی مغان می گردمجام می دارم و در دور روان می گردم
توبه از زهد و زاهدی کردمدر خرابات مست می گردم
گر بر افروزد آتش در دمعالمی سوخته شود در دم
عشق آمد که بلا آوردماین بلا بهر شما آوردم
دل دارم و جان بدو سپردمنیکی کردم نکو سپردم
عشق او هر ساعتی بنوازدمهر نفس سازی دگر می سازدم
آتش عشق تو جان می سوزدمهر نفس کون و مکان می سوزدم
بیا و همدم ما شو به عشق او یک دممباش غافل از این دم به جان بجو یک دم
شمع جان هر نفسی ز آتش دل برگیرمهمچو پروانه به عشق آیم و در برگیرم
خوش حیاتی که پیش او میرمچون بمیرم به کیش او میرم
هر کجا حسن خوشی می نگرمجان به عشق تو به او می سپرم
در همه آینه یکی نگرمآن یکی در هزار می شمرم
جام گیتی نماست در نظرمهمه عالم به نور او نگرم
خبر از دل اگر پرسی منم کز دل خبر دارمبه چشم من ببین رویش که دائم در نظر دارم
عشق او در میان جان دارمعاشق عشق چون بهان دارم
هر چه خواهی بجو که آن داریمجام و می جسم نیز و جان داریم
خوش خیالی را به خوبی دیده امحضرت عالیجنابی دیده ام
نیم شب خوش آفتابی دیده امآفتابی مه نقابی دیده ام
تا جمالش در تجلی دیدهامصورتش را عین معنی دیدهام