دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
تا گلی از گلستانش چیده امبر لب غنچه بسی خندیده ام
بر در میخانه مست افتاده امسر به پای خم می بنهاده ام
من در این ره نیز بوئی برده امپیش هر رنگی ز بوئی برده ام
باز سرمست جام جم شده امعاشق روی آن صنم شده ام
پادشاهی می کنم تا بنده امروز و شب در بندگی پاینده ام
زآفتاب مهر او تابنده امپادشاهی می کنم تا بنده ام
عاشق روی نازنین تواموالهٔ زلف عنبرین توام
حالی است مرا با می و مستان که چه گویمرازیست میان من و رندان که چه گویم
داریم نگاری به کمالی که چه گویمحسنی که چه پرسی و جمالی که چه گویم
بنمود جمالی به کمالی که چه گویمحسنی و چه حسنی و جمالی که چه گویم
نازی است از آن جانب و نازی که چه گویممائیم و نیازی و نیازی که چه گویم
داریم حضوری و سرابی که چه گویمجامی که چه پرسی و شرابی که چه گویم
غرقهٔ آب و آب می جویمدر تحیر که بحر یا جویم
سخنی خوش به ذوق می گویمیاری از اهل ذوق می جویم
اگر گویم که نیکویم مکن عیبم که من اویمچنان مستم که از مستی نمی دانم چه می گویم
می خوردم و از خمار رستممخمور نیم که مست مستم
به حمدالله که من امروز از بند بلا جستمبه دام عشق افتادم ز دست عقل وارستم
رفتم به در خانه میخانه نشستمآن توبهٔ سنگین به یکی جرعه شکستم
شکر گویم که توبه بشکستموز غم ننگ و نام وارستم
در خرابات عشق سرمستماز ازل بود تا ابد هستم
مدتی در به در به جان گشتمگرد میخانهٔ جهان گشتم
ز نور روی او تابنده گشتمامیر و سیدم تابنده گشتم
آتش عشقش خوشی افروختمنام و ننگ و نیک و بد را سوختم
مست می ملامتم نیست سر سلامتمنیست سر سلامتم مست می ملامتم