دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
من رند خراباتم ایمن ز کراماتمدر گوشهٔ میخانه دائم به مناجاتم
من به خدا که از خدا غیر خدا نمی خوهمدرد دلم دوا بود از تو دوا نمی خوهم
بگذر ز وجود و ز عدم همبگذر ز حدوث وز قدم هم
غیر او با او نگنجد در دلممشکل این حل و حل مشکلم
آفتابست و سایه بان عالمبه مثل او چنین چنان عالم
گدای عشقم و سلطان عالمغلام خاتم و خاقان عالم
همچو ما کیست مست در عالمعاشق و می پرست در عالم
پیرهن گر کهنه گردد یوسف جان را چه غمور دهی ویرانه گردد ملک خاقان را چه غم
با سر زلف بتی باز در افتاد دلملاجرم چون سر زلفش به سر افتاد دلم
در خرابات فنا جام بقا می نوشممی عشقست به فرمان خدا می نوشم
می عشقش به کام می نوشمدُرد دردش تمام می نوشم
منم که جام می ذوالجلال می نوشمهمیشه بادهٔ عشق جمال می نوشم
سر کویت به همه ملک جهان نفروشمخود جهان چیست غمت را به جنان نفروشم
دُرد دردش به ذوق می نوشمخلعت از جود عشق می پوشم
از جام وحدت سرخوشم هر دم مئی درمی کشمهر دم مئی درمی کشم از جام وحدت سرخوشم
منم که عاشق دیدار یار خود باشممنم که والهٔ زلف نگار خود باشم
میخانه سبیل ماست مخمور کجا باشیمنزدیک خداوندیم ما دور کجا باشیم
ما اگر شاه اگر گدا باشیمدر همه حال با خدا باشیم
فاش شد نام ما که قلاشیمعاشق و رند و مست و اوباشیم
ما چو در سایهٔ الطاف خدا می باشیمهرچه باشند به ما ، ما به جهان می باشیم
ما حلقه به گوش می فروشیمما مست و خراب و باده نوشیم
ما سلطنت فقر به عالم نفروشیمیک جام شرابی به دو صد جم نفروشیم
علم توحید نیک می دانمخوش به ذوق این کتاب می خوانم
من به جان دوستدار رندانمعاشق روی باده نوشانم