دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
مطرب خوش نوای رندانمساقی بزم باده نوشانم
حضرتی غیر او نمی دانمگر تو دانی بگو نمی دانم
بُود ممکن که من بی جان بمانممحال است اینکه بی جانان بمانم
چنان سرمست و شیدایم که پا از سر نمیدانمدل از دلبر نمییابم می از ساغر نمیدانم
من ترک می و صحبت رندان نتوانماز جان گذرم وز سر جانان نتوانم
من ترک می و صحبت رندان نتوانمیک لحظه جدائی ز حریفان نتوانم
درد دل آمد که درمانت منمسوز جان آمد که جانانت منم
غم مخور یارا که غمخوارت منماین جهان و آن جهان یارت منم
دولت وصل یار میبینمکام دل در کنار میبینم
به عشق چشم بیمارت دلم بیمار میبینمولی از نوش سیراب لبت تیمار میبینم
نقش عالم خیال می بینمدر خیال آن جمال می بینم
یار خود را به ناز می بینمجان خود را نیاز می بینم
نظری میکنم و وجه خدا میبینمروی آن دلبر بیروی و ریا میبینم
چشم مستت به خواب میبینملعبتی بینقاب میبینم
خیال روی تو دائم به خواب میبینممدام لعل لبت در شراب میبینم
هر چه بینم به نور او بینمگل وصلش به دست او چینم
ای عاشقان ای عاشقان من پیر را برنا کنمای تشنگان ای تشنگان من قطره را دریا کنم
عاشق آن گلعذارم چون کنمهمچو زلفش بیقرارم چون کنم
توبه از می کجا کنم نکنمترک رندی چرا کنم نکنم
من خلاف خدا کنم نکنمغیبت مصطفی کنم نکنم
عاشق مستم به کوی می فروشان می رومساقی رندم به سوی باده نوشان می روم
از جام عشقش مست مداممایمن ز خاصم فارغ ز عامم
میخانه سبیل ماست مخمور کجا باشیمنزدیک خداوندیم ما دور کجا باشیم
ما اگر شاه اگر گدا باشیمدر همه حال با خدا باشیم