دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
این چشم تو دایم مدام آب روان دارد به جوبنشین دمی بر چشم ما آن آبروی ما بجو
عمر بر باد می رود بی اوکی بود زندگی چنین نیکو
کهنه است این شراب و جامش نوعین هر دو یکی و نامش دو
می فراوان است اینجا جام کودُرد و دردش هست درد آشام کو
ذوق سرمستان ز مخموران مجوحال مستان پیش مخموران مگو
جز یکی نیست در جهان دو مگووحده لا اله الا هو
ما خیالیم در حقیقت اوجز یکی در وجود دیگر کو
هرچه گوئی به عشق او می گوحضرت او ز حضرتش می جو
عارفانه بیا و خوش می گووحده لا اله الا هو
آینه بردار تا ببینی در اوجان و جانان خوش نشسته روبرو
در محیط عشق او جز ما نبووصل و فصل و قرب و بعد آنجا نبو
حضور یار بی اغیار خوش بوبهشت جاودان با یار خوش بو
رند و جام شراب خوش خوش بووقت مست خراب خوش خوش بو
آفتاب حسن او عالم منور ساختهنقش عالم از مثال خود مصور ساخته
عشق او خوش آتشی افروختهغیرت او غیر او را سوخته
عشق او شمع خوشی افروختهجان من پروانهٔ پر سوخته
خوش نقش خیالی است که بستیم به دیدهدر دیدهٔ سرمست نظر کن که پدیده
نور رویش پرتوی بر ماهتاب انداختهجعد زلفش سایبان بر آفتاب انداخته
نور رویش دیدهٔ مردم منور ساختهصورت خود را به لطف خود مصور ساخته
پادشاهی با گدائی ساختهسایه ای بر فرق ما انداخته
بر همه ذرات عالم آفتابی تافتهبینم و هر ذره ای از وی نصیبی یافته
عقل در کوی عشق سرگشتهچون گدائیست در به در گشته
عمریست تا دل من با بیدلان نشستهخوش گوشه ای گرفته در کنج جان نشسته