دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
نقش خیال رویش برآب دیده بستهآن نور چشم مردم در آب خوش نشسته
تا ببیند روی خود در آینهکرده پیدا خواب و درخور آینه
آفتابی تافته بر آینهمی نماید روی او هر آینه
همچو ما کیست در جهان تشنهبحر جودیم و همچنان تشنه
تا خیال روی خوبش دیده ام در آینهروز و شب دارم ز عشقش در برابر آینه
ساقی بده آن می شبانهمستم کن ازین شرابخانه
می و جامیم و جان و جانانهشاه و دُستور و گنج و ویرانه
درآمد ترک سرمستی که غارت می کند خانهچنان مستست کز مستی نداند خویش بیگانه
درآ در مجلس رندان ببین این ذوق مستانهرهاکن گوشهٔ خلوت بیا در کنج میخانه
عشق را خود حجاب باشد نهغیر او در حساب باشد نه
در دو عالم جز یکی دانیم نهغیر آن یک را یکی خوانیم نه
جان ز جانان دریغ دارم نهدل به غیری دگر گذارم نه
تا نقش خیال تو نگاریم به دیدهکاری به جز این کار نداریم به دیده
دیده تا نور روی او دیدههرچه دیده همه نکو دیده
ما نقش خیال تو نگاریم به دیدهکاری به جز این کار نداریم به دیده
می نگارد نگار بر دیدهمی نماید چو نور در دیده
توئی که راحت جانی و دیده را دیدهتوئی که مثل جمال تو دیده نادیده
به نور دیده دیدم نور دیدهچنان نور و چنین دیده که دیده
ما نقش خیال تو نگاریم به دیدهدر دیدهٔ ما بین که توان دید به دیده
خیالش نقش می بندم به دیدهچنین نقش و خیالی خود که دیده
خیالش نقش می بندد به دیدهچنان نقش و چنین دیده که دیده
خوش نقش خیالیست که بستیم به دیدهخوشتر به ازین نقش که بستیم که دیده
ما نقش خیال تو کشیدیم به دیدهخوش نقش خیالیست درین دیده بدیده
خیالش نقش می بندد بهه دیدهچنان نقش و چنین دیده که دیده